![]() |
![]() |
|
| دیدگاه مهیار نیلگون از "همزیستی مسالت آمیز" |
|
نقش کمی و کیفی عوام و خواص در زندگی مسالمت آمیز پایدار براستی عوام و خواص چه کسانی اند؟ ...لحظه ای می اندیشم... بدون در نظر گرفتن پایگاه اقتصادی آیا من خود را جزو عوام می دانم یا خواص؟...شما چه طور؟ در شهر هنوز ویترین هایی هست که در آن کسی که قهوه می نوشد و از سیگار، پیپ، کراوات، کلاه، عمامه، لباس شیک، عینک و حتی زمانی پیراهن چینی و شلوار جین پاره و کثیف و چرک و یقه بالازده ی پالتو بعنوان سمبل و نشانه ی روشنفکری و برتری فکری بهره برداری می کند و سوار کالسکه و هواپیما می شود خود را از خواص می داند، و کسی را که با شورت توی خیابان نمی آید و یا می آید جزو عوام می شمارد. به همین راحتی، بروز و تولید روز افزون سوء تفاهمات رنگارنگ از معانی و مصادیق عوام و خواص، یکی از خیالاتی است که باعث شکل گرفتن نوعی اختلاف طبقاتی معرفتی-فرهنگی کاذب در جامعه می شود. یک روز عمامه زیر پاست یک روز بالای سر. یک جا روسری توسری است یک جا سروری. یک جا به خاطر نداشتن روسری محروم می شوی یک جا به خاطر داشتنش. مثل همه ی پدیده ها، زندگی مسالمت آمیز هم می تواند صوری و کاذب و ناپایدار، و نیز باطنی و حقیقی و پایدار باشد. اگر بپذیریم که از مبانی توسعه و برقراری زندگی مسالمت آمیز کیفی پایدار، افزایش کیفی و کمی معرفت، و تفاهم عمومی خواص آن برای محترم دانستن حقوق و سلایق شهروندان متعهد به اراده ی عمومی بدون اعمال زور است، باید قبول کنیم که ناپایداری آن وابسته به افزایش کمی سوء تفاهمات و دانش ناقص و نگاه تک بعدی عوام آن تحت اعمال روزافزون قدرت قاهره ی زور خواهد بود؛ بنابراین شاید عموما زندگی مسالمت آمیز بر مبنای سوء تفاهمات شهروندان یک جامعه، بدون اعمال زور و قدرت قاهره، امری محال باشد. بویژه که سیستم حکومتی زاینده ی عوام باشد. مهمترین خصوصیت عوام، نگاه تک بعدی، قیاس نابجا، قضاوت سریع و صدور حکم واجرای آن قبل از یقین است. شاید بتوان گفت: عوام بودن و خواص بودن از جنس روح است، نه جسم. با این حساب در یک اجتماع این نوع نگاه و رویکرد کاربردی ایده ها و نوع حل کرن مسئله است که شما را جزو عوام یا خواص قرار می دهد. عوام و خواص منحصر به هیچ قشر خاصی نیستند و در تمامی طیفهای جامعه می توان از آنها سراغ گرفت.چه بسیار تحصیلکرده گان زحمتکش و بارکش اطلاعات که از عوامند، و بیسوادان بارکش و حمال کالا که از خواص. چه بسیار ارباب عوام هستند که خود را مالک رعیت خواص می دانند، و چه بسیار معلم و استاد عوام که خود را متمایز از شاگردان و دانشجویان خواص می دانند. اگر نگاه کلیشه ای، سرسری و حق به جانب و تمامیتخواه را از مهمترین ویژگی های عوامانه بدانیم، بنابراین پایگاه اقتصادی ناشی از توزیع ناعادلانه ی قدرت نمی تواند سنگ محکی بین عوام و خواص باشد. محققین و دانشمندان حقیقی ( نه صرفا حرفه ای) که در تمام جوانب زندگی، عمری نگاه خویش را با تفکر، تعمق، جستجو و تحقیق غیرمغرضانه ورزیده کرده و پرورش داده اند، بدرستی می دانند که برای شناخت کامل هر پدیده بینهایت زاویه ی دید وجود دارد که با توجه به محدودیت توان بشر رسیدن به یقین را ناممکن می سازد. بنابراین برای یک حقیقتجو( که حقیقتا از خواص است) قضاوت سریع بر اساس یک نگاه تک بعدی، نوعی حماقت ناشی از ضعف و نادانی است، اما برای یک عوام همین ابراز وجود نوعی شهامت، شجاعت و جسارت ناشی از قدرت و دانایی و حق به جانبی است. عوام (چه تحصیلکرده چه بیسواد) با اولین نگاه - گیریم با تکیه بر اطلاعات و مفروضاتی چند- اهل قضاوت و صدور حکمند. در حقیقت نگاه موروثی و سنتی کور، و نگاه غرض آلود ناشی از ارزش های منفعلانه ی روز، هر دو از آبشخوری دگم و تحمیلی برخوردارند. غالب بودن نیروی هیجان بر تعقل در بین عوام ( چه تحصیلکرده و چه بیسواد) فارغ از پایگاه اقتصادی، باعث می شود که افراد برای رسیدن به مقصد و اقناع سریع هیجان در کورس رقابت و سرعت با افسار گسیختگی از هم سبقت گیرند. چرا که حتی برای اثبات تعقل ( در نظام به ظاهر عقل مدار) تو باید فرصت را از دیگری بربایی وگرنه از دور توفیق حذفی! در جامعه هر عاملی که به این افسارگسیختگی دامن زند میتواند شیوع این بیماری را تشدید کرده آنرا به یک اپیدمی تبدیل نماید. اقناع نشدن قلبی آحاد یک جامعه برای واکنش و کنش در حل کردن مسائل شخصی و اجتماعی، یکی از بزرگترین موانع برقراری جامعه ی مسالمت آمیز پایدار است. اگرقدرت حاکمه ( چه دموکراتیک چه غیردموکراتیک) تحت عناوین متنوع ایدئولوژیک، پلورالیزم، سنت، مدرنیته و... شهروندان یک جامعه را بصورت صوری و ظاهری به شهروندان مبادی آداب و حرف گوش کنی تبدیل کند که ناگزیر از سرسپردنند( نه دل سپردن) و بدون اقتاع عقلی و قلبی تن به قواعد بازی تحمیلی می دهند آن گاه با تکثیر روزافزون از خود بیگانگی، عوام آن جامعه تحت پوششی دروغین اما موجه برای رسیدن به امنیتی موقت به هر وسیله ی صوری به غصب قدرت خواهند پرداخت. در چنین جامعه ای روش حل کردن مسائل برای دستیابی سریع ( سرسری و سطحی) به پاسخ بر اساس فرمول عرضه و تقاضای توزیع شده توسط اهرم های تحمیلی قدرت در آن جامعه صورت خواهد پذیرفت (میخواهد این جامعه از یک سیستم لاک پشتی سنتی برخوردار باشد و یا از یک سیستم سریع مدرن). آن چه در این میان مغفول است توسعه ی نقش و فرصت آگاهی و اعمال اراده ی شهروندان آگاه آن در توزیع قدرت است. اگر آگاهی وجه تمایز بین عوام و خواص باشد باید سیستم حاکم بر جامعه فرصت لازم برای زندگی مسالمت آمیز بدون اعمال زور را فراهم آورد. حال آنکه در مدرن ترین جوامع، ما هر روزه شاهد گسترش زندان ها و محرومین از مواهب طبیعی و اجتماعی هستیم. همچنانکه در میهن ما هر روزه بر تعداد زندانیان افزوده میشود. رشد زندان ها در تمام جوامع بیانگر افزایش قدرت عوام در آن جامعه است؛ چه آن که شهروندان جوامع قرن بیست و یکمی هنوز نتوانسته اند به زندگی مسالمت آمیز بدون اعمال زور تن دهند. چرا که هنوز هیچ سیستم حکومتی به عنوان یک مدل موفق نتوانسته امنیت را بر پایه های یک پلیس درونی محترم در قلب شهروندان خویش نهادینه و استوار کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:10 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
به جمهور در بارهي اصلاحطلبي: اصلاح طلبي يعني چه؟ و آيا اصلاحطلبي به معناي رايج آن در چارچوب بستهي قانون اساسي اصولا ميتواند ايرانيان خارج از گود را به حقوق اصليشان برساند و يا تنها ميتواند آنها را به آن حقوق حقه نزديك و يا حتي از آن دور كند؟ اصلاحطلبي يك معناي عام است و در هر سيستمي حدود و ثقور و سقف و كف مشخصي دارد؛ از جمله در چارچوب يك قانون اساسي ايدئولوژيك و بسته. |
|
به ملکوت در بارهی وبلاگنويسی:
خيال میکنم قياس بين وبلاگنويس نقابدار و بینقاب امری محال است. |
|
در اين بازی من اينگونه بازي ميكنم:
بين حقيقت گنگ جسم عرب و عجم(؟!) نه دشمني، نه دوستي و نه تحقير و نه برتري و نه كهتري وجود ندارد. هر چه هست خيالي است تاريخي كه به ذهن و شخصيت انساني ما تجاوز ميكند و كسيكه به اين تجاوز تن دهد و آن را بپذيرد به متجاوز حق داده است كه به او تجاوز كند. |
|
به يك مترجم چيرهدل نياز است كه به هيچكدام از زبانهاي رايج دنيا آشنا نباشد. |
|
هوا سرده. بيل طلايي رو كناري ميندازم. عرق پيشونيمو با پشت دست پاك ميكنم و زير سايهي درختي كه اونور ديوار خونه، كنار جوي آب كثيفي هنوز ايستاده، ميشينم. چيزي دمدست ندارم تا گلويي تر كنم. هنوز نميدونم توي باغچهاي كه سالهاست هزاران علف هرزه همه جاش روييده، بعد از سالها شخم زدن چي بايد بكارم!؟ بيچاره باغچه. بيچاره بيل. كرمي به زير خاك شخمخورده ميخزه، و نصف ديگهشو به حال خودش رها ميكنه. كلاغي بالاي درخت به سايهش خيره شده و قار قار نميكنه. |
|
تقدیم به کسانی که شاملو و آیدا نیستند. اگر میخواهید عروسک نباشید، لطفا با نویسندههای ناتوان و تکبعدی که اهل بافتنند نه خواندن، ازدواج نکنید! نویسندههای بافنده هم اگر خدا نیستند و اگر میخواهند با غفلت و ستم در حق همسر و فرزند و نزديكان، از بشر بودنشان چیزی کم نشود اساسا ازدواج نکنند بهتر است! و عشق را در حد بضاعت و حوصله و وقت، از فروشگاهها و کتابفروشیها تهیه کنند! عروسکها هیچوقت هوس، غريزه و هیجان را به جای عشق اشتباه نمیگیرند و اصلا عاشق هم نمیشوند و هیچوقت اشتباه نمیکنند ( چرا كه ديكتهي نانوشته غلط ندارد)، محبت و گذشت نميدانند؛ نه گریه میکنند نه خنده؛ نه سردشان میشود نه گرمشان؛ به جای زندگی خیال نمیکنند و به جای خیال زندگی؛ چیزی را قاطی نمیکنند؛ کسی توی گوششان نمیزند تا اینها با گذشت خویش، باکرامت شوند؛ فرق کاسبی و معامله را با محبت نمیدانند؛ عروسکها هیچوقت حیوان نمیشوند، همانطور که هیچوقت آدم نمیشوند؛ اما از بشر دو پا هر کاری بر میآید، آدم شدن پیش کش، حتی خدا هم میشود! وسوسه انگیز است: بله، انسان میتواند خدا شود! اما برای خدا شدن تمهيداتي و مصالحي لازم است؛ مصالحی واقعی که تو را آنقدر بزرگ کنند تا در هیچ چیز جا نشوی. قبل از هر چیز به یک شیطان نیاز داری که به تو خیانت کند و تو دم نزنی و به او فرصت دهی؛ مالت را بخورند و تو ککات نگزد؛ دنیایات را به گند بکشند و تو جیک نزنی؛ باید خیلی بخشنده باشی، رحمان، غفور، بزرگ و از این حرفها... باید بتوانی خلق کنی، جوری که نه چیزی از تو کم نشود نه اضافه، نه کوچک شوی نه بزرگ. ببینی و احساساتی نشوی، ببخشی و معجزه کنی. اما نویسندهگان بافنده به جز خلق يك نوشته برای هیچ امر واقعی وقت کافی ندارند؛ آنها تمام حواس و توجه شان به دنیای درون است و از آدمهای دور و برشان تنها بعنوان مصالح ساختمانی پروژهي عزيز خود بهره میبرند نه انسان، چون برای با انسان زیستن نباید به چیزی جز او و اهداف مشترکتان با او، و هزینه شدن در راه مشترك فکر و عمل کنی؛ اما نویسندهگان بافنده حاضرند همه چیز و تمام بشریت را نابود کنند تا خیالشان را ببافند. یک نویسندهی بافنده در واقع دارد با خیالش ازدواج میکند و برای داشتن امنیت، تنها به یک عروسک و یک روبات حرف گوش کن، به يك خدمتكار مطيع و بيدردسر بدونخواسته، به یک دیو چراغ جادو که که به حوائجش بصورت دربست خدمات بدهد نیاز دارد. نویسندهي تكبعدي نقدا مهرطلب است و نقدا با مهرورزی بیگانه است، و برای جبران مافات، حقوق نسیه و خیالی بشری را( بويژه در مورد نزديكان دور و برش) جدي حساب نكرده و به بازی می گیرد، بنابراین شايد به درد زندگی واقعی نمیخورد. البته کسی هم که با یک نویسنده( چه بافنده چه خواننده) ازدواج میکند دارد با خیالش معامله میکند، چرا که نمیتواند در هدف و مرکز توجه او( كه غير از خودش است) شریک شود، پس غالبا تنهاست و به خاطر این تنهایی است که کم کم بهانه گیر میشود، و با واکنشهایش روان نویسنده را پریشان کرده، تمرکزش را از هم میپاشد. اين عرصه شايد تنها يكي آيدا ميخواهد و يكي شاملو. کمتر زوج نویسنده و هنرمندی را دیدهام که از زندگی مشترک مسالمتآميز رنج نبرند، و بتوانند هنرمندانه زندگی کنند، چرا که تمام توجه یک نویسنده و یک خالقی که خدا نیست صرف چیزی مجازی میشود که در واقعیات وجود خارجی ندارد و خیلی سخت میتواند از این وادی خیال و تصور و توهم خود بافته، خویش را مثل یک روبات بیرون بکشد، چرا که او بشر است، نه خدا و نه ماشین! و نمیتواند آنقدر منعطف باشد و جوری نقش بازی کند که در قالب یک لاکپشت از اعماق تاریک اقیانوس خیالاتش یکهو بپرد توی حوض ماهی یار، و بر بالهای فرشته اوج بگیرد تا آسمان بیکران عشق، تا خورشید واقعی زایندهی زندگی و حيات. |
|
نقدي بر مقاله ي جامي: مديريت زمانه: بوروکراتيک يا پست-بوروکراتيک؟ هر نهاد اجتماعي به نسبت گستردگي سازمان و ساختار دموكراتيك خود، در كنار احقاق اهداف بلند مدت و كوتاهمدت آن نيازمند برآورد و تامين منابع انساني، سختافزاري و نرمافزاري و بودجه و زمان است. ساز و كار حاكم بر مكانيزم و استيل تصميمسازي و تصميمگيري و اجراي پروژهها نيز نيازمند بكارگيري زبان مشترك غير قابل سوءتفاهم است. اما از سويي در روند برقراري سيكل اداري- مالي حاكم بر تشكلات دموكراتيك عوامل ناشناخته ميتواند نرخ پيشروي و توفيق اهداف را تحت تاثير قرار دهد. هماهنگ كردن باكسهاي چارت سازماني، و اخذ مجوزها در حوزهي اختيارات محدود مدير اجرايي هميشه از سرعت و كيفيت و كميت آن ميكاهد اما ظاهرا گريزي از آن نيست و براي قابل رد يابي بودن حقوق صاحبان مالكين سازمان، ضمن غير قابل انكار بودن تقبل نرخ ريسك مديريت اجرايي، توفيق يا شكست پروژهها مستلزم تحليل استاندارد دادههاست كه كنترل كيفيت و تطبيق آن با اسانامه و قوانين جاري با بازرس قانوني است. در اين ميان اما جايي براي اندازهگيري نقش كاريزما و نيز مشاركت ديده نشده است. چرا كه كاريزما قابل اندازهگيري، اثبات و استناد نيست. و از سويي برنامهريزي براي توليد آن، از زلالي و تاثيرگذاري معنوي آن خواهد كاست و نهايتا موجبابت گريز و بيگانگي با عوامل درون و برون سازماني و مشتريان و مخاطبين را فراهم خواهد آورد. شايد به همين دليل است كه مديريت سنتي كه در پي سود و حصول نتايج سريع است حوصلهي رفتارهاي دموكراتيك و بوروکراتیک را ندارد، چرا كه قدرت اعمال مدير را كند و گاه مختل ميكند. مديريت سنتي اگر از منابع كاريزماتيك بهره جويد ميتواند توفيقات غيرقابل انتظاري را شاهد باشد اما اگر به هر دلیل نتواند با عوامل مؤثر رابطه ای قلبی و دوستانه برقرارکند، آن گاه براي پيشبرد سريع اهداف خود تنها ميتواند از روش حذف و نه اقناع بهره جويد و اين همان روش ديكتاتورهاست. عدم اعتماد بورد و پرسناو به چنين روشي شايد ترس از همین دیکتاتوری باشد كه كنترل آنها را براي اعمال اهداف و اغراض خاص مورد نظر خود ناچيز كرده و احيانا از بين مي برد. اما از سويي با تاييد جامي، مديريت زمانه در دوسال و نيم گذشته بر پايهي نوعي بوروكراسي سنتي مبتنی بر مشارکت استوار بوده است (آنچه جامي از آن بهعنوان مديريت پست-بوروكراتيك نام ميبرد) كه از چاشني اقناع و مشورت بهره گرفتهاست و همين مشخصه توانسته ايدهي مبتكرانه و بديع اين رسانه را در كنار نيروي كاريزماي متقابل(بین مدیر، کارکنان و توليدكنندگان آثار فرهنگي و ساير عوامل)، با سرعتي قابل توجه به حداكثر نتايج مطلوب برساند. به گفتهي جامي مديريت بورد زمانه نتوانستهاست به اين وجه تمايز مؤثر و مهم پي برده، آن را درك نموده و به آن اعتماد نمايد چرا كه زبان مشترك استانداردي براي رفع سوء تفاهمات در دسترس نيست تا بتواند نتایج کیفی را کمی کرده و به پرس ناو گزارش دهد، بورد نتوانسته پرس ناو را متقاعد نمايد و نهايتا ناگزير به اعمال تغييرات به عنف منتهی به قهر و طرد شدهاست؛ كه به ادعای جامی نادیده گرفتن نقش مشارکت و به نظر من بعلاوه ی کاریزمای متقابل و اعمال روش های خشک بوروکراتیک، نهایتا منجر به كمرنگ شدن قدرت معنوي كاريزما و مشاركت، و نهايتا نابودي عشق و سرزندگي رسانهي بديعي همچون راديو زمانه خواهد شد. در چنين شرايطي ترس مالك و سرمايهگذار از بهوجود آمدن يك ديكتاتوري غيرقابل كنترل است كه ميتواند باعث به يغما رفتن و بر باد رفتن سرمايه شود، لذا در پي چارهجويي ناگزير از تن دادن به زبان مشترك(بوروكراسي دموكراتيك) است. به گفتهي جامي خواستهي بورد زمانه در ماههاي اخير و پس از حصول توفيقات زمانه، با روش اعمال شده در دو سال و نيم گذشته مغاير است، چرا كه آنچه باعث چنين توفيقي شدهاست بر اساس روشي بودهاست كه با اهداف عالي زمانه و آنچه در كارگاه تاسيس آن در جولاي 2006 با اجماع توافق شده بود همخوان بوده اما با خواست اخير بورد مغاير است؛ بنابراين اكنون مديريت بورد راديو زمانه دچار يك نوع نقض غرض شدهاست و او تحت تاثير اين نقض غرض ناگزير به طرد به عنف شدهاست. جامي معتقد است رسانهاي مشاركتي هرگز نميتواند با اصول مكانيكي عهد رسانههاي يكسويه و تمركزگرا اداره شود. در كارگاههاي اقتصادي براي تشويق قوهي ابتكار و تحريك انگيزههاي كاري از پرداخت پاداش بهرهوري( كه نظاممند است) و يا پرداخت وجوهي ( غير نظاممند) به تشخيص موضعي مدير اجرايي بهره ميبرند، اما در كارگاههاي غيرانتفاعي فرهنگي ( همچون رسانههاي چند وجهي غير يكسويه) بويژه كه توفيق آنها بر اساس مشاركت و تعامل و كنشها و واكنشهاي غير قابل پيش بيني متقابل باشد، تنها ديسپلين مشخص مالي –اداري نميتواند كارساز باشد و در اين ميان نقش كاريزما و مشاركت متقابل -به ضرورت موقعيتهاي غيرقابل پيشبيني- بسيار تعيينكننده است.تمام پويايي و سرزندگي و جذابيت يك رسانهي فرهنگي شايد به توليد كاريزماي غير مادي آن تحت مشاركتي وحشي مقدور باشد كه از آن به عنوان آنارشي جذاب نام برده ميشود. اين عرصه هر چقدر براي غيرحرفهايها جذاب است اما براي حرفهايها جاذبه ندارد. چرا كه حرفهايها به جنبهي مادي فعاليتها نظر بيشتري دارند، و شايد به همين دليل است كه اشخاصي مثل معروفي بيشتر بر بستن قرارداد و تعيين حقوق مشخص تكيه دارند. چنين روشي از زمانه يك سازمان بوروكراتيكي خواهد ساخت كه كم كم روح زاينده و پويندگي و سرزندگي و عشق را از دست خواهد داد هر چند به توليدكنندگان آثار فرهنگي آن يك امنيت خوابآور تزريق خواهد كرد كه سم مهلكي براي عشق است. عشقي كه تاكنون خون زلال و گرم سرزندگي راديو زمانه بودهاست. در راستای چنین مدیریتی که حوزه ی اختیاراتش فراتر و حوزه ی پاسخگویی بوروکراتیکش کم تر از شيوهاي معمول است، ممکن است حق مطلب به فراخور توقعات تمامی دست اندرکاران و ذینفعان ادا نشود، احیانا برخی نادیده گرفته شوند، برخی دلخور شوند اما در چنین رویداد مهمی باید جمع جبری و برآيند توفیقات بدست آمده را در نظر گرفت. باید دید چه داده ای و چه میگیری. باید دید آیا نسبت سود حاصله به سرمایه گذاری انجام شده قابل توجه است یا خیر؟ که در مورد رادیو زمانه به تایید دوست و دشمن این بازدهی قابل توجه و چند برابر توقعات اولیه بوده است؛ هر چند مدیریت آن همانند مدیریت بحران، زیاد مبادی آداب بوروکراسی نبوده است. من به جامي حق ميدهم، همانقدر كه به علوی، معروفي، اعضای بورد، و پرس ناو حق ميدهم؛ و لااقل در خلوص نيت هيچكدام از ايرانيها شك نمي كنم. چه آنكه: هر كسي از ظن خود شد يار من. |
|
يك عــــــــمر، دويـــــــديم به دو پا، از پيِ صنّار
تا قـــــــــطع كنيم، پــــاي ديابت زدهي خـويش |
|
روح گوسفند: تو را براي چه سر بريدند؟
روح انسان: براي سبقت در خوردن وقرباني كردن تو. - تو را براي چه سر بريدند؟ روح گوسفند: براي شستن خون تو. |
|
و ما همچنان دوره ميكنيم شب را و روز را، هنوز را... آمستردام-2006-2008 فرازي از فصل پاياني موومان يكم( دوباره، بعد از موومان چهارم)، سمفوني مردگان( اثر عباس معروفي). ...پدر هم آدم عجيبي بود. چند ماه بعد از مرگش هوس كرده بودم بروم سر قبرش. پاييز وحشتناكي بود. برگ چنار سراسر خيابانهاي شهر را پوشانده بود، و درختهاي بي برگ گورستان پر از كلاغ بود. و كلاغهاي سياه خدا گروه گروه در لابلاي شاخهها جوري نشستهبودند كه آدم خيال ميكرد در گورستان تماشاخانهاي برپاست. ...هميشه ده دوازده گدا دنبال آدم راه ميافتند. يكيشان داشت كتم را جر ميداد. گفتم: ”دستت را بكش. الاغ“. و بعد همهشان زدند به چاك. قبر پدر سمت راست قبرستان، زير سايه يك چنار جوان بود، و برگها روي قبر پهن شده بود. با پا برگها را پس زدم. روي سنگنوشته را خواندم و بعد به تماشاي خانه مردگان ايستادم. گاه و بيگاه يكي ميآمد يكي ميرفت. و عدهاي روي قبرها تكان تكان ميخوردند. گفتم: ” پدر، روزگار ما را ميبيني؟ خيال نكن اينجا شهر اموات است؛ بيرون هم شهر اموات است. مردهشور ما را ببرد. مردهشور برادري ما را ببرد.“ نشستم روي سنگ قبر و گفتم: ”پدر، من اين عدلهاي پسته را چهل پله پايين بردم و بالا آوردم. سالهاي سال. خودت شاهد بودي، خداي تو هم شاهد است. من تو كتم نميرود كه اين مردكه الدنگ از گرد راه نرسيده بشود سه دانگ، پس تو چرا حقم را ندادي؟ چرا خقم را به خورد ديگران دادي؟“ … و آخر اين حسرت به دلم ماند كه حجره دو دهنه بشود؛ نبش كاروانسرا، يك حجره روشن و بزرگ، با تابلويي به اسم خودم. …مرده بود و نميدانست مردهاست. بياختيار دست به جيب پالتو برد و طناب را بيرون آورد. داد زد: ” آيدين. ميرزا آيدين.“ اما صدايي ازش درنيامد. گفت: ” مرا نكش.“ گفت: ” مرا نكِش.“ گفتم:” نترس تو را نمييكِشم.“ گفت:” پس مرا بكِش، ولي اينكار را با من نكن. من خيلي آرزوها دارم.“ گفتم: ” به آرزوهات ميرسي.“ گفت: ” تو آدم خبيثي هستي.“ ناگاه يادش آمد كه از آجيل فروشيهاي شهر طلب دارد. خيلي هم طلب دارد. چك دارد. و بايد برگردد طلبهايش را وصول كند. ميخورند و ميروند. گفتم: “ داداش داري زندگي ما را تباه ميكني. آخر من با تو چه كنم؟” و ده شب تمام بيآرامش خوابيدم. به زيرزمين سر ميزدم اما آنجا نبود. هيچوقت آنجا نبود. گفت: ”نه آيدين، من تو را نميكشم. تو هم مرا نكش.“ بعد آرام در آب فرو لغزيد. گرم بود و موج كه برميداشت بخار ملايمي در هوا ميپراكند. برف آرام و بيصدا ميباريد. و آسمان چقدر قشنگ بود. گفت: ” بگذار خودم بميرم، داداشي.“ دلش ميخواست بخوابد. و خوابيد. آرام خوابيد. و طناب جوري سيخ و صاف بر بالاي آب، نزديك سرش ماندهبود كه هر كس ميديد ميگفت: “ مردي خود را در آب حلق آويز كردهاست.” پايان. تهران-1367-1363 ************ آقاي معروفي نازنين! دستتان درد نكند براي تجربهي جانكاه نوشتهي جاودانهتان. كامنتي كه در وبلاگتان گم شد تاثير چنداني در واقعيات ندارد. تنها دعوتي بود براي انصاف. نگران نباشيد! من ادامه نميدهم و دستم را ميكشم! پايان. |
|
قدرشناسی از دوستی و عشق را از ویولت بیاموزیم!
از دروغ تا راست...
دوستت دارم؛ عاشقتم؛ به یادتم؛ قدرتو میدونم؛ تو باغبان زمانه ی مایی؛ بی تو هرگز!... من آدم خوبی ام، تو آدم بدی هستی!!... براستی،کدومشون دروغن؟ کدومشون راستن؟ وقتی ما قدرشناس دوستیها نیستیم و تنها به یک توهم یا خطا تمامی عشق را میفروشیم و فراموش میکنیم و میرویم دنبال بقیه ی کاسبی خودمان، چگونه می توانیم ادعای صدق کنیم؟ تنها شاید حرکت بی ادعا و بی توقع برای قدرشناسی از عشق و دوستی باشد که بتواند حسن نیت ما را به عشق اثبات کند.
در دنباله ی پست قبلی، حالا که این روزا صحبت از رفاقت و دوستی و معرفت و قدرشناسی و هزینه های مدعیان عشق و محبت در میونه، یه چیزی به روح من تلنگر زد که دوست دارم اینجا ثبتش کنم.
بهای عشق چیه؟ چی ما رو وادار میکنه که به یاد هم باشیم و برای ارزشهای هم هزینه بپردازیم و از خودمون مایه بذاریم؟ راستی کسی که نتونه بهای عشق و دوستی و رفاقت رو بی سر و صدا بپردازه چه طوری میتونه با خودش کنار بیاد؟ حقیقتش من از دست خودم شاکی ام. چون برای عشق به اندازه ی کافی هزینه نپرداختم و اگه چیزی پرداخته باشم سندشو توی گاوصندوق نگه داشتم و اعلامیه شو هزار جا جار زدم. فقط عشقه که میتونه آدمو به حرکت وادار کنه. چیزی که توی قلب خیلیا با کاسبکاری اشتباه گرفته شده.
یه دوست بسیار قدیمی ویولت رو به خونه شون دعوت میکنه. این ملاقات برای ویولت خیلی هیجان انگیزه، اونقدر که با توجه به مشکلات حرکتی، عزمشو جزم میکنه تا به دیدار اون دوست قدیمی بره.(آخه ويولت دچار بيماري ام. اسه، و نميتونه روي پاهاي خودش دو قدم راه بره)
به گفته ی ویولت اونجا سه تا مهمون دیگه بودن که عکس یکیشونو پایین همین نوشته گذاشتم.
این روزا زندگی ویولت و تلاشش برای سرزنده بودن، و هزینه هایی که برای عشق و دوستی میپردازه، توجه منو حسابی به خودش جلب کرده.
بد ندیدم پیامم رو پای نوشته ش اینجا هم بذارم (چون برای خودم خیلی معنی داره):
این دفعه ی سومه که میام اين پست رو باز میکنم. چشم این مهمون وسطیه بدجوری منو گرفته. یه جورایی هم آشناست هم اونقدر غمگین زل زده که انگار هیچ راه نجاتی نداره. هر چی فکر کردم نفهمیدم کجا دیدمش. اما نیم ساعت پیش فهمیدم. حالا اومدم ببینم درست فهمیدم یا نه! میبینم آره...نیم ساعت پیش و قتی به یکی از دوستای قدیمی که بهم زنگ زده بود برای صدمین بار گفتم میام بهت سر میزنم و گوشی رو قطع کردم...بعدش وقتی توی آینه نگاه کردم فهمیدم من این گوزن میخکوب شده روی دیوارو هر روز دارم توی آینه میبینم. کسیکه مثل همون زندانی روی دیوار حرکت نمیتونه بکنه و از این بابت غمگینه...و احوالپرسی و دید و بازدید اینقدر براش سهمگینه که هی به تعویق میندازه... اونوقت یاد تو افتادم ویولت عزیز. که چقدر شور و حال و عزم و ارادهت باید قوی باشه که با وجود سختی حرکت، به این راحتی تصمیم میگیری و هفته ای دو سه بار میری اینور و اونور. آفرین به تو و این شور و حالت. تو چیزیو داری که خیلیا ندارن و حسرتشو میخورن. من به این روحیه و حالت غبطه میخورم و آروز میکنم همیشه شاد و خوش و با امید باشی. |
|
یک اتفاق خوب، و یک پیشنهاد خوب تر ! ۱) اتفاق خوب: خوشحالم که عباس معروفی نوشته ی پیشین خود با نام «دامن لنين» يا «واژگان پادگانی» که به اصطلاح مطلبی افشاگرانه علیه جامی قلمداد می شد را از وبلاگش حذف کرد و با نوشتن مطلبی با عنوان «شرف زمانه» آبی ریخت بر آتش تفرقه که در تمام زمان ها از ابزارهای اصلی و تاریخی تمامیتخواهان و قدرتطلبان استعمارگر است. ضمنا بین خودمان باشد بیشتر و یا بهتر است بگویم تمام دلخوری او از جامی این بود که چرا جامی زیر حرفش زده، اما دیری نپایید که خودش هم زد زیر حرفش! و متنی را که قول داده بود بنویسد ننوشت! چون او چند سانت آنورتر از سر پرشورش، دلی ساده و مهربان دارد. ۲)پیشنهاد خوب تر: حالا وقت آن است که برای بستن پرونده ی زمانه، یک فراخوانی از سوی یک مرجع موجه برای گردهمایی تمامی نویسندگان و تولیدکنندگان و کارمندان زمانه بعمل آید تا از مهدی جامی بعنوان باغبان باغستان زمانه تقدیر شود، تا قدردانی سنتی شود در زمانه ی مدرن ما. فراخوان میتواند به این دو منظور تشکیل شود: الف- قدردانی از زحمات مهدی جامی در طول دو سال و اندی، از دوران بارداری تا تولد و قد کشیدن زمانه...که قدردانی بزرگترین ارزش والای انسانی است که اگر نباشد ما بزرگ نخواهیم شد و میوه ی زندگی و وجودمان ابتر خواهد ماند. بگذار همه بفهمند که زمانه یک نهاد ارزشی است و طعم خوش سیب را میفهمد. ب- تهیه و قرائت گزارشی از عملکرد جامی در طول دو سال گذشته از نقطه ی صفر تا اوج. در کنار این گردهمایی میتوان از طریق اینترنت در یک سایت گفتگوی عمومی ( مثلا در پالتاک) اتاقی را بصورت آن لاین و آف لاین برقرار کرد تا دیگران نیز مراتب قدردانی و یا نظرات خود را مطرح کنند. من فکر کنم این کار باید به همت و دعوت بزرگانی همچون معروفی، شهرنوش پارسی پور و اعضای ثابت و پاره وقت ، و بالاخره تمامی دست اندرکاران زمانه و در صورت صلاحدید از سوی بورد زمانه صورت پذیرد. بیشتر از همه اکنون، بورد زمانه به قدردانی از باغبان زمانه نیاز دارد. وگرنه مسلما اهل معرفت قدر و منزلت جامی را در راه اندازی و باروری یک رسانه ی بدیع و فراگیر و تاثیرگذار نمی توانند منکر شوند. القصه: قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری. |
|
(کشف و شهودی در اعماق استعمار نو) تقدیم به شاهدان زمانه، معروفی، نبوی و رهروان راه حق! در راستای سناریوی خیرخواهانه ی زمانه ی هلندی، هنر داستانسرایی عباس معروفی، در خدمت بی آبرو کردن یـار، و خریدن آبرو برای اغیار، فصلی جدید را در سمفونی مردگان زمانه گشود: برادر کشی با حربه ی دموکراسی. نی حدیث هر که از یاری برید..................پرده هایش پرده های ما درید همچو رودی خروشان، تا زندگی هست، زمانه و پرده هایش در گذری شتابان، هر لحظه و همچنان، نو می شوند تا تو به سعی و خطا سوار بر تخته پاره ای در کنار دیگران تمامی طول رود را تاب آوری بی آنکه غرق شوی،تا بالغ شوی و روزی به دریا برسی و پرواز کنی. در این میان باید مراقب باشی که برای غرق نشدن سر یاران را زیر آب نکنی، و در مرور زمان قاتل حرفه ای برادران خویش نگردی. که با چنان بار سنگینی هرگز به دریا نخواهی رسید و سبکبال پرواز نتوانی کرد. در این راه ضروری است که مدام سناریوهای تازه و جدید استعمار را بازشناسی کنیم، و ضمن پس نزدن آنها، از قدرت به میان آمده، به نفع استقلال و اتحاد خود ( نه نان به نرخ روز خوردن و برادرکشی) بهره جوییم. نبوی:.........هر دم از این باغ بری می رسد...................تازه تر از تازه تری می رسد و این بار چشممان روشن می شود به تردستی استعماری که هر دم چهره نو می کند، تا جاییکه تو به اراده ی خویش و آگاهانه به سهراب کشی سنتی، لعاب دموکراتیک بزنی تا دل ناشاد خویش را با توهم لبخند سایه ی اجنبی شاد کنی؛ و ندانی که همچنان که شعار آدم بودن سر میدهی به دست خویش طناب دار خود را میبافی، طنابی که وقتی بر گردن برادر خود حلقه میکنی در واقع پیکر مستقل خویش را مثله کرده ای. چرا که فردا نوبت توست! این بازخورد ناگزیر سامانه ی استعمار نوین است. امروز به دست خود جامی را میشکنی، فردا به دست یاری دگر جانت را می شکنند، تا تو بشوی چوب دو سر سوخته، از اینجا مانده و از آنجا رانده. این قاعده ی استعمار مدرن است، برادر کشی در عصر نو، میوه ی تلخ استعمار پیر است که از نهال "تفرقه بینداز حکومت کن" می روید!. معروفی که از درویشان و رهروان کاروان زمانه است، همچو دیگر حقیقتجویان زمانه ی ما که نظر به فرشته دارند، در خانه ی خویش زیر بار جهل و زور تاب نیاورده و بالاخره یک روز آرام و قرارش را بر کوله بسته و از شر تمامیتخواهی دیو دو سر که خانه را برای مطامع شخصی خویش مصادره کرده، سر به بیابان می گذارد. در نیکخواهی او نباید شک کرد، همچنان که در نیکخواهی جامی نباید شک کرد. اما او انسان است و همیشه در خطر، همچنان که جامی و دیگران در خطر دیو شدنند، همچنان که من و تو و تمام آزادیخواهان و انقلابیون شکنجه دیده و زخم خورده ی انقلاب که یک روز نظر به فرشته داشتند و روز دگر بر مسند قدرت برای حفظش با توجیه وحدت و امنیت ملی سر همرزمان خود را بالای دار بردند و امروز پای بر جای پای دیوان هزار سر گذاشته اند. اینک، در پی حذف ضربتی و غیر فرهنگی جامی از مدیریت زمانه، معروفی در جستجوی زمان از دست رفته، در پرده ی آخرش از پی سفری به ماوراء و سیر و سلوکی در حضور خلوت انس با ماهرویان بهشتی، به روایت کشف و شهود خویش پرداخته: و نوشدارویی را به ارمغان آورده که به درد تاریخی استعمار خودی از خودی و رابطه ی ظالمانه ی ارباب و رعیتی و محرومیت از شراکت در کاروانسالاری پایان می دهد و مست از رخ یار نوباوه ی حقیقی، پرده های بهشت مجازی می درد و در کارزاری سهراب کش، مستانه بی آن که جامی سر کشد، سماعی شگفت گرد خویش به پا می کند، که با هر چرخش به تردستی و سراپا ادب، هوهو کنان رازی از جام می بر ملا می کند تا با آبروی بر باد رفته ی یار کهنه برای از ماه بهتران آبرو بخرد. این پرده دری نه از نوشیدن درد جام می بود، که همه از مستی کشف و شهود خیال انگیز صفای روی از ماه بهترانی بود که در بازار تفرقه، روی جنازه ی یار کهنه وعده ی بهشت میدهند. نبوی:.....................نو که اومد به بازار ............... کهنه میشه دل آزار ظاهرا این مستی آن قدر هوش از سر معروفی برده که بدون منطقی قوی فقط بصورت یکجانبه، بدون حضور جامی در غیاب او به سخنان یکجانبه ی بورد اعتنا کرده و همان را دلیل بر فرشته بودن بورد و دیو بودن جامی دانسته است. متاسفانه معروفی به اعتراف خود همانگونه که ابتدا با اظهارات جامی میخواسته به بورد بتازد، بلافاصله با چند دقیقه اظهارات شفاهی بورد سمت و سویش را عوض میکند و منطقا طبق این دور تسلسل باید منتظر باشیم تا با اظهارات مجدد جامی باز تغییر مسیر دهد، و این داستان تا کی میخواهد ادامه یابد خدا میداند! به این فراز از داستانش توجه کنید: من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زدهاند و دشمن آزادیاند و سانسورچیاند و رفتار سرهنگی دارند... اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسانهای متمدنی روبرو هستم...!!! معروفی هر چند ساعت یک بار با شنیدن یکجانبه ی سخنان هر طرف – در غیاب طرف مقابل- واکنشی آتشین از خود نشان میدهد بدون این که به تعهدات اخلاقی نسبت به آبروی دیگران توجه کند. این تغییر رویه ی ناگهانی و انقلابی معروفی را اگر به حساب جوشش غیر ارادی هیجانات و غلیان و غلبه ی غرایز بر عقل و منطق و انصاف، و نیز اگر بر مبنای بی ثباتی نفس او نگذاریم، حتما باید به حساب ساده دلی او بگذاریم. اما در هر دو صورت این ویژگی شتاب در تصمیم گیری و قضاوت و بروز واکنش های تند، نمیتواند از مشخصه های یک مدیر باشد. مدیر بودن هم که افتخار نیست. چه بسا مدیرانی که با پنبه سر یک ملت را بریده اند. بلکه آدم بودن و آدم ماندن افتخار است. که من مطمئنم این میل هم در جامی هست هم در معروفی و هم در نبوی و باقی آوارگان فرهنگی-سیاسی این دیار. پس تا چنین میلی هست امید هم هست. و تا فرصت هست چرا به داد دل خویش نرسیم؟! معروفی در دلایل دیو بودن جامی، و فرشته بودن بورد زمانه با استفاده از تکنیک آغاز و فراز و فرود و پایان داستان نویسی، دلایلی را گزارش میدهد که عاری از هر گونه استناد حقوقی است، او تنها به دلیل این که جلوی بورد سه نفره ی زمانه سنگ روی یخ شده است و اعتبارش بر باد رفته است از جامی دلخور است که چرا او را مچل کرده؟ به نظر نمی رسد ناراحتی او برای کسری صندوق و یا سوء مدیریت باشد، البته یک مقدار به خاطر کمرنگی نقشش در تصمیم سازی و تصمیم گیریها از قبل دلخوری داشته، اما شاید هیچ چیز به آندازه ی سنگ روی یخ شدنش جلوی سه نفر آدم پولدار و صاحب نامی که در هلند از اعتباری بالا برخوردارند نبوده است، بعلاوه که کارکنان زمانه نیز مانور قدرت او و علوی را به رسمیت نشناخته اند، لذا احتمالا به منظور تخفیف هیجانات برافروخته و منیت مغبون خویش، و ترمیم آسیب شخصیتی ناشی از سنگ روی یخ شدن، ناخودآگاه یا خودآگاه به تخریب یکجانبه ی جامی متمایل شده تا شاید در این میان نقش خود را موجه و بزرگ جلوه دهد، لذا جامی که در آخرین نامه عزیز بوده ناگهان دیو هزار سر میشود، بنابراین پروژه ی افشاگری و شفاف سازی برای بیان حقیقت و نجات زمانه ( گیریم به قیمت بی آبرویی هموطن آزادیخواهی که برای روشن ماندن چراغ زمانه، شبانه روز خون دل خورده) با قلمی حرفه ای که میداند چه باید بکند آغاز می شود، که البته هیچکدام از دلایل مطروحه نمی تواند دلیل بر بی مایه گی و دیوسیرتی جامی باشد ـ چرا که اولا ضمن بیان دلایل متعدد، او فرصت دفاع از خویش را نزد قاضی (که معروفی باشد) نداشته است ـ! خب، این رفتار ناجوانمردانه - تهمت بدون سند- و افشاگری به شیوه ی اشغالگران سفارت امریکا ( که مسلما از سر هیجانزدگی و ناآگاهی و شاید دلسوختگی معروفی بوده است) چنانچه از سوی دشمن باشد امری طبیعی است، اما از جانب یک دوست دو آتشه جای بسی تامل و هیهات دارد که چگونه عباس معروفی (رفیق چند لحظه پیش) با شنیدن چند دقیقه ادعای غریبه هایی که تا کنون آن ها را ندیده، آن هم در یک جلسه، توانایی این را دارد که دوستش را که تا دیروز ولی نعمت خود میدانسته با مونتاژ یک مشت کلمات اثبات نشده بفروشد! چه بسی در پاسخ به دلایل یکجانبه ی ادعا شده، دلایل جامی بسیار موجه باشد که معروفی تاکنون نشنیده باشد! در همین رابطه خواندن متن وزین عبدی کلانتری را توصیه میکنم. در اینجا، برای اثبات بی انصافی آقای معروفی - در رابطه با قضاوتی احساساتی و عجولانه- به چند مورد اشاره می کنم: 1- معروفی در بند یک گزارش خود به استناد اظهارات شفاهی رئیس بورد زمانه، و در ادامه می گوید: «مدير زمانه دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد» و در جای ديگري می افزاید: «پارلمان هلند تريبون و بودجهای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنميتابد.» معروفی داستانسراست، و وقتی فرصت تامل و تمرکز دارد به بار عاطفی کلمات و عبارات و معانی آنها بخوبی آگاه است، و میداند که حقایق را چگونه باید جلوه داد که به برانگیختن احساسات مخاطب منجر شود. گویا ایشان با این افشاگری و برملاکردن راز پنهان و خطای دوست میخواهد سرپوشی بر راه و روش و انتخاب جدید خود در لبیک به پیشنهاد اغوا کننده ی بورد زمانه بگذارد. ( او انگار که با خیانت و چپاول یک دزد سرگردنه مواجه شده باشد در همان ابتدا در اولین بند گزارش خود شوکی را به هوش خواننده وارد میکند، و کسری دویست و شصت هزار یورویی صندوق زمانه را (در طول احتمالا دوسال آن هم با آن بدعت و توسعه و فراگیری و تاثیرگذاری قابل تقدیر ) آنچنان با آب و تاب مثل یک پتک توی صورت عوام الناس میزند که انگار جامی همچون غارتگران بیت المال مثل آقازاده های حکومتی در یک معامله ی نفتی یا تسهیلات بانکی در عرض چند ساعت یک میلیارد یورو به جیب زده!! او در ادامه با به کاربردن صفت سوء مدیریت میداند چه میخواهد بگوید. یعنی باور کرده اولا دویست شصت هزار یوروی ادعایی با تمام ناچیزی اش در مقابل کار سترگ جامی یک رقم درست است و ضمنا این رقم درشتی است که حتما کسری اش را جامی قبول دارد و هیچ سند مثبته و مدرکی دال بر موجه بودن آن ندارد. آقای معروفی نمیداند که حتی اگر کسری صندوق ادعا شده صحت داشته باشد، دلیل بر سوء مدیریت نیست! این اعداد و ارقام باید در حجم فعالیت و امکانات، ورودی خدمات و رسیدگی به حساب بستانکاران و بدهکاران و خیلی از موارد دیگر حسابرسی و بررسی شود و در نهایت به نسبت کیفیت و کمیت فعالیتهای مالی غیر منطقی بودن آن اثبات شود؛ با این مقدمه و با توجه به اینکه این یک ادعا ست و باید اثبات شود، پرسش من از آقای معروفی این است: آیا شما مطمئنید که این ادعا اثبات شده است که دارید بر ای آن نقش دایه ی مهربانتر از مادر برای پارلمان هلند بازی می کنید و بر اساس همین اطلاعات یکسویه از مدیریت همان آقای جامی که از او در برلین ستایش میکردید به عنوان سوء مدیریت نام ببرید؟ آیا این ادعا نمیتواند یک سناریوی از پیش تعیین شده و یک تله باشد برای از دور خارج کردن یک مدیر مستقل و دارای شخصیت، که پس از دوران بهره گیری از او حالا باید از شرش خلاص شوند؟! گذشته از این در بحث قوانین حقوقی یک قرارداد هم میتواند شفاهی باشد هم کتبی! آیا بورد زمانه در باتدا برای ایجاد انگیزه در جامی در باغ سبز استقلال رادیو زمانه را نشان نداده است؟ در باغ سبزی که بر اساس آن خط مشی مستقل ایرانیها بر اساس طرح جامی باید پیاده میشد و تا برای جلب نظر وبلاگستان و فرهنگ دوستان و راه اندازی رادیو زمانه و گسترش آن در حد مقبول و فراگیر، تا زمانی ادامه یابد که به اندازه ی کافی کسب اعتبار پس انداز کند؟ تا بدینوسیله از توان و کاریزمای او تا سرحد امکان بهره برداری کنند و بالاخره در چنین روزی با چنین ترفندی او را از دور خارج کنند تا منویات و سیاستهای خود را بر برنامه سازان زمانه اعمال کنند؟! باید از این داستانسرای ساده دل پرسید: آقای معروفی پاسخ شما چیست؟ آیا شما یقین دارید که این احتمال وجود ندارد؟ و یا بر اساس گمان و ادعا به حراج کردن آبروی دوست کمر بسته اید؟ 2) آقای معروفی با تردستی در آغاز داستانک خود تلویحا از زخمی کهنه اما پنهان پرده برداری می کند و به غیردموکراتیک بودن مدیریت جامی اشاره و اهداف نهایی خود را بدوا زمینه چینی میکند و میگوید: وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی "زمانه" به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامهريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم.(!؟) روز سوم نوامبر 2008 من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواستهی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم. اما در انتها، در رویکردی دو پهلو از سویی منت زحمت مسافرت خویش را تنها بر دوش جامی می نهد و از سویی از دغدغه ی شخصی خود برای صرف تمام توان خود برای بقاء زمانه سخن گفته و منت این یکی را بر دوش مخاطبان می گذارد!! عجبا که همه به معروفی مدیونند و او طلبکار! (خب کسی که طلبکار است که دیگر کاسب است و کاسبی که فخر فروشی بردار نیست) و من به حسن ظن این نقض غرض را نه به خاطر کاسبی بلکه تنها بدلیل عدم فرصت برای بازخوانی و ویرایش داستانش میدانم که در جدال و جنگی غیر منصفانه با چشمانی بسته به سوی طرف شلیک میشود فارغ از هر معنایی. به هر حال این تناقض اشکار است که باعث لو رفتن اشتباه معروفی میشود: که ظاهرا بیان آن برای مخاطب این پیام را دارد که خدمات او نه تنها از صمیم قلب نبوده بلکه به قصد کاسبی و یا جنگی کور برای منکوب کردن جامی و نیز برای توجیه سازش خود با بورد زمانه (در غیاب جامی) بوده است؛ چه آنکه پس از شنیدن اظهارات رییس بورد و پیشنهاد آنها به علوی برای ریاست شورای دبیران، ظاهرا با پادرمیانی معروفی و علوی، علوی جوانمردانه از این پست در میگذرد تا این فرصت را دوباره برای جامی پدید آورند که این پست را قبول کند. که همین عمل ایثارگرایانه، شب هنگام اشک معروفی را در می آورد! که هنوز معرفت نمرده است! در اینجا اگر بخواهیم به شیوه ی آقای معروفی با غرض های خودآگاه و ناخودآگاه و بر اساس هیجان و احساساسات لحظه ای و نیز سوابق استعماری خیراندیشان دولت های بیگانه قضاوت کنیم می توانیم بد بین باشیم و یا داستانکی به شیوه ی خودش تولید کنیم: می توانیم این گونه ببافیم که این جنگ زرگری و پادرمیانی معروفی و علوی میتواند ترفندی باشد برای حفظ وجهه ی بورد به پیشنهاد معروفی و یا خود بورد و یا پرس ناو، و یا طراحان اولیه ی این طرح در مجلس هلند، چه آنها میدانستند که با وجود جامی بدون ایجاد تنش و از دست دادن نیرو و نیز پیروزی در مانور قدرت از سوی پرس ناو بعنوان مالک رادیو زمانه و صاحب استراتژی و طراح اصلی سیاستهای فرهنگی و مالی – که مهمترین نقش را در سمت و سو دادن به اهداف فرهنگی و جذب و طرد نیروها و صاحبان عقاید متنوع و جذب منتخبین مورد نظر با سمت و سوی خاص می تواند داشته باشد- و چنین امری استقلال نویسندگان و تولیدکنندگان ایرانی را مخدوش خواهد کرد- میتوانستند به کلیه ی اهداف خود برسند و ضمنا با یک تیر دو نشان بزنند. هم استقلال را از ایرانیان بگیرند و هم با اعمال سیاست های مالی –اداری و هدایت آن به برنامه های رادیو زمانه با بهره گیری از نام ایرانیان مستقل، تحت لوای اعتبار حاصل شده از قبل، سمت و سوی مورد علاقه ی خود را تحمیل و از نتایج حاصله بهره برداری کنند. در واقع در مقابل عمل انجام شده و اعتبار کسب شده، با سلب اختیار اعمال قدرت مالی در پیشبرد طرح تماما ایرانی به مدیریت جامی، از این پس از با اعمال قدرت مالی پس از دستچین کردن نان به نرخ روزخورها، از تمام دست اندرکاران نالایق باقیمانده ی ایرانی، به اعتبار مصادره شده از نام ایرانی به عنوان ابزار و وسیله برای مطامع خویش استفاده کنند. که این یکی از مظاهر و مصادیق همان استعمار نوین است که شرحش پیش از این رفت. آقای معروفی در ادامه می گوید: سر انجام پس از تلفنهای مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوانهای پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمیشوم، برادر!» و زد زير قولش. ظاهرا معروفی به دلیل همین ساده دلی افراطی، تحت تاثیر دیدار با بورد زمانه از همان ابتدا و شاید قبل تر نظرش نسبت به جامی تغییر می کند، طوری که بلافاصله(!) پس از شنیدن پاسخ منفی جامی نسبت به پیشنهاد بورد(مبنی بر پذیرش ریاست شورای دبیران) تن داده، و موضوع عضویت خود در شورای دبیران و ریاست علوی بعنوان ریاست شورا را پی گیری می کند. ( البته طبق تاکید رندانه ی معروفی بر اساس پادرمیانی او و علوی این فرصت دوباره به جامی داده شده است!!!_ که باز هم تاکید معروفی برای منت گذاشتن بر سر جامی است، انگار این پیشنهاد فرصت بدیع و منحصر به فردی بوده است! چیزی که از ابتدا خود بورد به جامی پیشنهاد داده بود و این دیگر به تاکید پا در میانی نیاز نداشت! _). نهایتا جامی به نامه ی معروفی و علوی چنین پاسخ میدهد:
صمیمانه بر این باورم که گذشته از اختلافات، اکنون جای آن دارد به غیرت جامی آفرین بگویم که زیر بار معامله ی تلخ و شیرین به فروختن اراده و شخصیت ایرانی خود تن نداده و در راستای توافقات و قرارداد شفاهی یا کتبی ابتدایی همچنان اصرار بر در دست داشتن سکان اعمال قدرت مالی برای اجرای موفق طرح ایرانی طبق سلیقه ی ایرانی داشته است، و علی رغم نیاز عاطفی و مالی به این جایگاه به پرس ناو و طرف هلندی نه گفته و اجازه نداده است با مصادره ی اعتبار بدست آمده و استفاده ی ابزاری از ایرانیان بواسطه ی او در این توافق ابتدایی انحراف و جرزنی صورت پذیرد. چرا که این شرط به معنی حفظ استقلال ایرانی بوده است. نکته ای که متاسفانه و با کمال تعجب شاید معروفی تاکنون متوجه آن نشده است! معروفی به جلسه ی هیئت مدیره می رود تا نتیجه ی نامه ی جامی و پیشنهاد خودش را اعلام کند: در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيهی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم. در حالیکه او میتوانست به عنوان کسیکه دغده ی جدی زمانه را دارد از بورد بخواهد به همراه چند تن از دیگر اعضا برای دلجویی و تشکر از زحمات جامی در طول دو سال برای شنیدن آخرین سخنان و خواسته های او از نزدیک و برای ادای قدرشناسی به دیدنش بروند تا با شنیدن درد دل جامی هم حق شناسی خود را نسبت به مدیری که تا دیروز قبولش داشتند ابراز نمایند و هم حقایق برایشان روشن شود. آقای معروفی! آیا برای کشف حقیقت، استمهال از بورد برای دیدار از جامی ( که با توجه به زحماتش حق داشت دلشکسته باشد) روشی پسندیده بود یا قبول سریع عضویت در شورا و ریاست آن و نادیده گرفتن جامی؟ براستی، شما چرا چنین شتابان (!) دست پیش گرفتید، و به جای استمهال از آن ها برای ملاقات و شنیدن دلایل جامی، سردبیری علوی را یادآوری کردید؟ ضمنا مگر پیشنهاد جامی چه عیبی داشت؟ جز استقلالی که به نویسندگان ایرانی میداد برای طراحی و مدیریت در جهت اعمال خواستهای ایرانی نه هلندی؟ شما که مجله ی گردون را داشتید باید بهتر بدانید که تهیه کننده می تواند با نحوه ی پول دادن همه را بنده و اجیر خود کند! هر چند که این استقلال به نظر در باغ سبزی بیش نبوده است. اما تعجب من از ساده دلی بیش از حد شما "عباس معروفی" است! مگر می شود آدم اینقدر ساده دل باشد؟! و اما یک راه نجات از این مخمصه: اکنون، اگر آقای معروفی بخواهد بی شبهه به حضور ادبی خود ادامه دهد هیچ راهی ندارد مگر اینکه یا به شبهات بصورت منطقی پاسخ دهد و یا روش خود را اصلاح کند. براستی بعد از این بحران چند هفته ای اینهمه عجله برای تصمیم قاطعانه قبل از دیدار با جامی به چه خاطر بوده است؟ این شتاب به چه دلیل و به چه قیمتی باید روا باشد اما دیدار از جامی برای کشف حقیقت روا نبوده است؟!
متاسفانه گویا شما آنقدر جوگیر شده اید و گرم این موقعتید که به راحتی به بازی با شخصیت جامی با افشاگری مالی علیه او بصورت علنی و بدون شنیدن دلایل او اقدام کرده اید. در صورت پاسخگو بودن جامی شما چگونه این اعتبار مخدوش را به گوش همه ی آنهایی که با اطلاعات شما بد دل شده اند خواهید رساند؟ شما مسئولید، اما گویا واقعا بار سنگین این مسئولیت را احساس نمیکنید! چون ظاهرا هیچ حسی شما را به جبران مافات وا نمیدارد! البتهخ امیدوارم اینطور نباشد چون فقط انسانهای بزرگ به جبران مافات علنی دست می زنند. بر سر شما چه رفته است که به جای داشتن حس مقدس عیب پوشی و حفظ آبروی برادر هموطن خود به صرف بیان اطلاعاتی که برایتان مسجل نشده قبل از استعلام دوستانه از او، علیه او اقدام میکنید؟! آن هم به این عجله؟! آن هم وقتی بورد زمانه این گونه افشاگری ها را ممنوع کرده است. شما نه به قانون زمانه عمل می کنید نه به قوانین اخلاقی عرف. شما را چه می شود رفیق، دوست، برادر؟ این چه حسی است که شما را به هیچ ضابطه ای مقید نمیکند؟ اگر بدن شما یک لحظه مثل شما رفتار کند تمام سلولهای بدنتان از هم خواهد پاشید. مگر همین حافظ خودتان نگفته است: من از آنروز که در بند توام آزادم! پس چرا شما به بند و حرمت دوستیهای دارای حریم ، محبت و آزادگی را تجربه نمی کنید؟ آقای معروفی عزیز! تو را به تمام مقدساتی که بدان معتقدید اینقدر ادعای پایبندی به حقیقت و صداقت و دربدری به خاطر آزادی را در بوق نکنید! که آنچه باید همه بدانند میدانند. مگر دیگرانی که همه چیز خود را از دست داده اند کمتر از شما بها پرداخته اند؟ دیگرانی که هیچکس آنها را نمیشناسد اما خدماتشان مفیدتر به حال این وطن بوده است. کریمانی که جان فدای دوست کردند! و امروز شما به خاطر یک سنگ روی یخ شدن و لرزیدن تریش قبای تان اینچنین شمشیر از رو بسته اید به قصد اینکه آبروی دوست خدمتکار ما را در ملاء عام و جهانیان ببرید. که چه؟! این عزم و تلاش نامقدس برای چیست؟ چرا به جای وصل کردن دوستی ها و پیوند با یک هموطن فرهنگی با اینهمه ارادتمند، توان خود را برای فصل کردن و بی آبرو کردن او صرف می کنید؟ چرا هوچی گری راه میآندازید؟ این دور از شان یک جوانمرد است. شان یک انسان والا به پرده دری دوست نیست، بلکه به پرده پوشانی است. آیا بر اساس همین سفسطه ی حقیقت طلبی که در عرض چند ساعت در هیئت مدیره ی زمانه بدون حضور جامی و بدون استناد به مدارک و مستندات بر شما مکشوف شد(!!!) ، شما به صرف راستگویی و فاش کردن حقیقت، به قیمت کشته شدن هزاران نفر هم میهنتان اطلاعات انبارهای مواد منفجره ی پایتخت را به صدام حسینی که به اپوزیسیون مسلح کمک میکرد میدادید؟ اگر مبنای حقیقتجویی شما تنها محرک های دفعتی هیجانات و احساسات زودگذر آمیخته به سفسطه باشد، باید همین الان از جامی عذر بخواهید و در اولین فرصت از او دلجویی کنید و به همراه دیگر دست اندرکاران زمانه به دیدارش بروید. آقای معروفی عزیز! به داد دل خود برسید و قبل از آنکه دیر شود رفتار ساده دلانه ی خود را اصلاح کنید! به نظر میرسد شما به خاطر آبیاری غرور مخدوش شده تان در مقابل خرج کردن اعتبارتان برای مصالح رادیو زمانه و یا کلیه ی دست اندرکارانش و یا حتی خود جامی به پاس استقامت در استقرار رادیو زمانه باتکاء توانمندیهایی که در وجود او بوده اما در وجود خیلیها از جمله شما نبوده است ( همانطور که ویژگی خلق داستان در شما هست اما در خیلیها و از جمله احتمالا در جامی نیست و یا اگر هست آنرا شکوفا نمیکند) به خاطر استقرار در وضعیتی ثابت، به خاطر رهایی از دربدری و بیکاری و بی درآمدی، به خاطر خودباختگی در مقابل دولت خیرخواه هلند، همه ی حقایق و واقعیتهای با ارزش زمانه را قربانی وسیله ای کرده اید که هدف را توجیه نمی کند! زمانه و دست اندرکاران عاشق ایرانی اش را که به خاطر ندای وجدان خود با وجود نیاز به شغلی که بر اساس آن برای زندگیشان برنامه ریزی کرده بودند، یک شبه و به صرف ادعای بورد زمانه همه و همه را قربانی شتاب و تصمیم گیری عجولانه و هیجانزدگی و روایت و حدیث نفس خویش کرده اید و قصد دارید داستان خود را همچون سمفونی مردگان بر جنازه ی هموطنان مستقل و باشخصیت خود بنویسید؟ آیا استعمار جز بهره گیری و مکیدن شیره ی جان و تصرف مالکیت و تمام اراده و حقوق دیگری با شیوه های غیرعادلانه و بکارگیری ترفند و سوءاستفاده از ضعف دیگران با پرداختن بهای بخور و نمیر است؟ با این حساب آیا بدون شنیدن دفاع جامی بر جنازه ی او میتوان قد کشید؟ آقای معروفی! برادر عزیز! هموطنم! بیدار شو! تا به کی سهراب کشی؟ تاریخ قضاوت خواهد کرد. حتی اگر جامی مدیر نباشد و یا به شما ظلم کرده باشد، شما عجولانه و با شتاب و زود قضاوت کرده و سکان استقلال و هویت کشتی زمانه را از دست ایرانی خارج کرده و به غریبه فروخته اید! این عجله برای چیست؟ یکی دو روز تامل چه فرصتی را از شما میسوزاند؟ براستی با این همه مدعی، در مقابل تاریخ، چگونه میتوانید سمفونی مردگان زمانه ی خود را در جشن سهراب کشی زمانه ی ایرانیان اجرا کنید؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:2 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سالی که نکوست از بهارش پیداست! امروز در بخش گفتگوی خودمونی رادیو زمانه لیدا حسینی نژاد و مریم اقدمی گفتگویی با جهانبخش ولیان پور( یکی از سه عضو ایرانی اعضای پنج نفره ی هیئت مدیره رادیو زمانه) داشته اند که طی آن ولیان پور عمده دلایل بحران اخیر این رسانه را در رابطه با برکناری مهدی جامی و گزینش مدیر موقت رادیو زمانه، تفکیک دو پست سازمانی در ساختار این رسانه (شامل مدیریت و سردبیری) بعلت مشکلات مالی و عدم توفیق جامی در سمت مدیریت اعلام کرد. گزارش این گونه آغاز می شود: هیأت مدیره رادیو زمانه از تاریخ ۲۹ اکتبر ۲۰۰۸ سمت مدیریتی مدیر این رادیو را به حالت تعلیق درآورد. هیأت مدیره این پروژه رادیویی، به مدیر قبلی زمانه پیشنهاد ادامه کار در سمت سردبیری را داده بود؛ ولی او این پیشنهاد را رد کرد. بر اساس بیانیهی هیأت مدیره، به منظور حل مشکلات مدیریتی و تداوم کار پروژه، هیأت مدیره تصمیم گرفت تا زوران جوکانویچ از سازمان پرس ناو را به عنوان مدیر موقت رادیو منصوب کند. بعد از این تغییرات در ساختار مدیریتی زمانه، هیأت مدیره، بیانیهای صادر کرد که روی سایت قرار گرفت. این بیانه با حدود ۸۵ کامنت با واکنش زیاد خوانندگان زمانه روبهرو شد... (برای خواندن ادامه گزارش کلیک کنید.)... در این فرصت، قصد دارم با طرح توضیحات و پرسش های ذیل در این پست، به سری نوشته های از این دست در این دفتر خاتمه دهم: ظاهرا تمام فعالیتهای رادیو زمانه برای ارائه سرویس و خدمات رسانه ای به مخاطبین آن است. وقتی حضور مدیریت موفقی مثل آقای جامی در کنار حمایت مالی دولت هلند باعث ایجاد و رشد چنین اعتباری برای یک رسانه می شود چرا نباید دلایل مخالفت ایشان( گیریم غیر منطقی) مد نظر قرار گیرد؟ از دیدگاه مالی و حقوقی، تولید و خلق و ایجاد چنین اعتباری، حقوقی را بوجود می آورد که نمیتوان به راحتی از کنار آن گذشت. حتی از دید اقتصادی لااقل با این اعتبار باید به عنوان یک دارایی نامشهود و یا یک سرقفلی برخورد شود نه یک غنیمت جنگی در یک شبیه خون یک شبه در جابه جایی سیاسی- نظامی! حتی این رسانه نمیتواند صرفا به عنوان یک بنگاه اقتصادی خصوصی قلمداد شود. با توجه به این مقدمات پس از بیانه مبهم هیئت مدیره رادیو زمانه مبنی بر تغییر ساختار و معلق نمودن مهدی جامی، اعلامیه مدیر موقت منصوب شده ( شبیه اعلامیه های حکومت نظامی پس از کودتا) کاملا توهین آمیز، خشن و غیر حرفه ای بوده است و هیئت مدیره نسبت به آن هیچگونه واکنش شایسته ای نداشته است. هیئت مدیره و برد رادیو زمانه بدون اعتنا به ادعا و دلایل و نقطه نظرات و خواست آقای جامی بعنوان یکی از مؤثرترین عوامل ایجاد چنین اعتباری و نیز بدون اعتنا به نظرات مخاطبین با شیوه ای ناشیانه و دگم و با شتابی نامعقول( و غیرموجه در انظار مخاطبین) به عملی غیر حرفه ای و ناپخته و زیان بار- بدون تدارک تمهیداتی موجه- به چنین تغییر و تحول غیر منتظره ای دست زده است؟ و چرا بیانه ی مدیر موقت جدید را که در مواجهه با نویسندگان و همکاران رادیو زمانه با لحن تهدید و قاطعیتی نظامی بیان شده نادیده گرفته و تاکنون هیچ واکنش مناسبی را در مواجهه با اذهان عمومی نداشته است؟ آیا نگاه اقتصادی صرف برد زمانه به یک رسانه ی فرهنگی که هویت و ماهیت و اعتبار خود را به دلیل حضور مخاطبین و همکاران فرهنگی آن به دست آورده است به نوعی توهینی علنی به ولی نعمتان اصلی رادیو که همانا مخاطبین ایرانی آنند محسوب نمیشود؟ آیا سکوت و عدم واکنش مناسب و برخورد خشک هیئت مدیره با این مقوله ی فرهنگی که با روح و اندیشه و عواطف مصرف کنندگان این رسانه ی فرهنگی سروکار دارد و تمام اعتبار حضور خود را مدیون ارتباط تنگاتنگ و صمیمانه ی مدیر و تولیدکنندگان آثار و مخاطبین آن است به نوعی بیانگر ضعف مدیریتی و یا ناگزیری از اجرای سیاستی استعماگرایانه نیست؟ چرا یک هیئت مدیره که ادعای رفتاری حرفه ای در مقوله رسانه را دارد(!) باید مثل سیاستمداران دگم و تمامیتخواه برخورد کند؟ چگونه میتوان قول آقای ولیان پور را در باره ی انتخاب دموکراتیک سرپرست شورای دبیران باور کرد در حال که این قلع و قمع یکجانبه و تهدیدات مستند مدیر موقت فعلی سلطه جویانه و غیر دموکراتیک بوده است؟! آیا این نقض غرضی آشکار نیست؟ چگونه می توان به کلی گویی و ادعای مبهم آقای ولیان پور مبنی بر رفتار غیر اقتصادی جامی در رادیو زمانه اعتماد کرد بدون آنکه هیچ اشاره و پاسخ موجهی برای رد گزارش اردیبهشت۸۶ جامی نداشت؟!! به نظر من این توجیهات ناشیانه و فرافکنی ها و رفتارهای غیراصولی حتی از تبار یک رفتار حرفه ای اقتصادی هم نیست چه برسد به یک رفتار حرفه ای فرهنگی آن هم از نوع دموکراتیک! آقای ولیان پور و اعضای محترم ایرانی خدمتکار دولت هلند! باید گفت سالی که نکوست از بهارش پیداست! هیئت مدیره چه پاسخی برای زدودن این ابهامات و پرسشها دارد؟ و چه واکنشی باید داشته باشد و چگونه میخواهد در آینده آنرا جبران کند؟ گام بعدی هیئت مدیره و برد زمانه برای زدودن آثار این رفتار غیردموکراتیک و غیر فرهنگی و سایر ابهاماتی که منجر به یغما رفتن اعتبار و سرقفلی معنوی زمانه ی ایرانی به دست دم مسیحایی سه عضو خوش خدمت ایرانی برای زنده کردن استعمار هلندی از دل تاریخ شده است چیست؟ در این سناریوی به ظاهر مستقل فرهنگی، اگر شما به فکر استقلال رای هموطنان خود نیستید لااقل به فکر آبروی دولت هلند باشید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:43 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
آيا شما مي پذيريد نردبان قدرتطلبان و تماميتخواهان باشيد؟ اگر اين رابطه دوسويه باشد چه؟ اگر ناخودآگاه مورد سوءاستفاده قرار گيريد چه خواهيد كرد؟ اگر قدرت چانهزني و توافق داشته باشيد به چه قيمتي معامله خواهيد كرد؟ براستی اگر شما جای مهدی جامی بودید چه می کردید؟ این روزها که بازار کسب درآمد ایرانی ها ( از حسین درخشان بگیر تا گلشیفته و مهدی جامی و نبوی و دانشمندان و دگر اندیشان غیر دولتی کوچه و بازار) از جیب خارجی ها(می توانی بخوانی اجنبی ها) داغ است، نیما دارابی که برای یک طرح تحقیقاتی علمی در بن بست پيشرفت در ميهن خودش ايران، از دولت نروژ بورس گرفته است در وبلاگ خود پرسش جالبي را طرح کرده و خود نيز پاسخي بدان داده است: آیا پول خارجی کثیف است؟ و من می پرسم آیا پول ما برای ملت فلسطین بعنوان پول خارجی کثیف است؟ در واقع به زعم من او میخواهد بداند: در بن بستی که، قدرت ملی( به قول او پول نفت) توسط عده ای از ماه بهتران به نفع غرائض و سلایق شخصی از مردم مصادره شده است، و ایرانی ها را برای هر نوع فعالیت مستقل از ایدئولوژی در حوزه های علمی، ادبی، هنری، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتی ایدئولوژیک به بن بست کشانده و در بدر کرده است، آیا باید هر نوع مزدبگیری از خارجی ها خیانتی کثیف قلمداد شود؟ به زعم من فحوی و دغدغه ی اصلی نوشته ی او استعمار است، از دید او مزدی که در قالب قراردادی استعمارگرایانه نباشد محترم است. با این مقدمه، به شوخی یا جدی او تغییر مدیریت در رادیو زمانه را استعماری جدید مینامد و جایگزینی مدیری صربی را در رادیو زمانه ی هلندی، به جای مهدی جامی ایرانی! مورد توجه قرار میدهد، و این پرسش را در ذهن متبادر می کند که آیا نقش مهدی جامی با تمام هوش و فراست و علم و خیر خواهی و لطافت روحش برای خلق یک آرش تیرانداز و یا رستم دستان از نوزاد زمانه، نقش یک استعمارگر بوده است؟! کسی که در بستر یک نیاز سرکوفته ی ملی، از سلولهای انسانی هموطنانش نه برای ولی نعمتی مثل هلندیهای استعمارگر بلکه برای رستم دستان خیال خویش بهره میبرد آیا یک استعمار گر خودی است؟! و اگر چنین باشد آن گاه او، هم به ولی نعمت هلندی خیانت کرده است و هم به ولی نعمت خودی؟! او همچنان این پرسش را به ذهن متبادر می سازد که آیا مدیر صرب مسلمان کش می تواند خون فرزند جامی را در شیشه کند و به صاحبان اصلی زمانه و سربازان ایرانی اش تقدیم کند؟ فرزند استعمار، حرامزاده ای است که با دروغی بنام در باغ سبز از نطفه ی یک پیمان سفسطه آمیز فیمابین دو شخص حقیقی و یا حقوقی ( که یکی مالک است و دیگری شریک) تحت قرارداد مشارکتی مدنی متولد می شود تا بواسطه ی آن فرزند حرامزاده، از مسیر نقشه ای خیالی به قاف بهشت برسند، غافل از اینکه سرمنزل مقصود به جای قله ی قاف، از چاه ویل سر در میآورد. آیا مطرودان دگر اندیش هموطن، سربازان مام خویشند یا دولتهای غریبه؟ و نقش دولت ایران در این میانه چیست؟ بازگرداندن حق آب و گل مصادره شده به مالکان از خانه رانده شده و یا اعطای حقوق آوارگان میهن، به ملت های مظلوم فلسطین و لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و سودان و بنین و بورکینا فاسو و هر آنکس که علی رغم تضاد ایدئولوژیکش با دولتیان باید جذب مخالفان حکام ایرانی نگردد...؟ بر اساس همین منطق آیا ملتهای مظلوم جهان سوم مزدوران استعمار شرقی همچون دولت ایرانند؟ و یا تنها مردم دربدر ایران مزدور دولتهای هلند و نروژ و امریکا و کانادا و استعمارغربند؟ در این بلبشو تحت لوای شعار ایران برای ایرانیان، آیا هموطنان ما هم به تاسی از دولتهای استعمارگر به استعمار خودی مشغولند؟ اگر شما در رادیو زمانه بودید ولی نعمتتان که بود؟ هلندیها و یا ایرانی ها؟ و یا هر دو؟ و یا الزاما هیچکدام؟ در چنین وضعیتی آیا می توانستید با هر دو بی پرده و صادق باشید؟ و اگر منافع مشترکی میان نبود کدامیک را قربانی دیگری می کردید؟ آیا حاضر بودید وارد قواعد بازی این قربانگاه نشوید و خود را حذف کنید؟ و بالاخره آیا فکر می کنید یک منافع مشترک حداقلی میتوانید کشف کنید که نه سیخ بسوزد نه کباب؟ براستی اگر شما جای مهدی جامی بودید چه می کردید؟ |
|
کس چه می داند!
شاید هم، سناریوی پروژه ی رادیو زمانه ، طبق قانون تجارت، یک قرارداد مشارکت مدنی بوده برای کاشتن نطفه ی غریبه در رحم یار به دست دوست با پول غریبه!.........؟! اما، از آنجاییکه نه دوست بی غیرت بوده و نه غریبه احمق، ظاهرا هر دو نفر هوشمندانه به هم خیانت کرده اند(یکی در خفا و دیگری علنی) اما اکنون زور غریبه بر دوست چربیده است؛ حالا در این برزخ، فرصت شنای یار مغبون فرا رسیده است، در دریایی که رنگ خیانت دارد و بوی جرزنی می دهد؛ برای رسیدن به جزیره ی خوشبختی باید از دریا گذشت و با غریبه هم پیمان شد، و جنازه ی دوست را به باد سپرد... دور باطلی است! می دانم! اما در بازی شطرنج، از حرکت گریزی نیست! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:48 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
به مهدی جامی!
انگار در بازی زمانه قرار است بی قرار به قرارگاه قاف برسیم. تو پنداری در برزخ زمانه امیدی به بهشت تو و اتوپیای آنها نیست. چه گمان بردی؟! می خواستی دور از جهنم خانه،با شعله های خوش رقص آتش، گلستانی به پا کنی؟! هر که گمان برد فاصله ی سقف آسمان همسایه با آسمان خانه ی ما زمین تا آسمان است، یا زمین را نشناخته است، یا آسمان را. سیمرغ می خواند: گریزی نیست از صيرورت جان در دامن دوست یا دشمن، این جا دنیاست( پرورش گاه دونی ها ی فانی به بی نهایت باقی) در بازی زمانه هم دامن دوست و هم دامن دشمن، هر دو سهم توست، یکی نزدیک یکی دور، یکی زودتر یکی دیر. پس بهتر آن که درمحضر دوست یا دشمن سر خود را همواره در کف گیری و دل و دین در گرو عشقی بیدریغ و لایزال نهی. آن گاه همه ی راه بهشت است و حسرت نیست؛ چه در دامن دوست، چه در دامن دشمن؛ در میان شعله های سرخ، باغ سرسبز سیب نخواهد رست. تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم.......از که مينالي و فریاد چرا می داری؟! |
|
گره كور عدم بهرهوري بيثباتي و عدم امنيت پايدار اين روزها كه غالبا همه از علل شكست در المپيك، خرابي اقتصاد و نابساماني زندگي مردم يك كشور سخن ميگويند و مسئولين هر نهاد اجتماعي از وزير بگير تا رييس خانواده، تقصير ناكاميها را بر گردن ديگري مياندازند، خودآگاه يا ناخودآگاه بهنوعي درگير قواعد يك بازي معيوب شدهاند كه آنها را به سر منزل مقصود كه همانا احساس رضايت از محصول تلاش خويش است نرسانده و به كشف راهكار و شيوهي درمان ناهنجاريهاي حضورشان در عرصهي زندگي رهنمون نكرده، و حتي در صورت كشف راه نجات، آنان را در هزارتوي قواعد متناقض آن بازي به بيراهه ميكشاند. اساسيترين اصل بهرهوري و حصول نتايج بهينه در هر عرصهاي، وجود ثبات فرا زماني و فرا مكاني است كه فضاي امن و قابل شناسايي مناسبي را براي تدوين و اجراي برنامههاي كلان بلند مدت بهمنظور شكوفايي عناصر و متغيرهاي درون آن سيستم فراهم ميسازد. پس از فراهم آمدن اين فضاي امن است كه موضوع كيفيت شيوهها و برنامههاي استراتژيك بلندمدت براي نيل به توفيق مطرح ميگردد. ثبات و امنيت پايدار هر سيستمي ريشه در چارچوب و ساختار باثبات حاكم بر آن دارد كه با تغيير زمان و عناصر حاكم بر آن ناامن و غيرقابل پيشبيني نگردد. اصول قطعي و غيرقابل تفسير قانوناساسي هر كشوري كه بر پايهي اراده و خواص بالقوه و بالفعل ملي باشد چنين محيطي را فراهم ميسازد. اگر اين قانون اساسي غيرقطعي و قابل تفسير بوده و متكي به سلايق شخصي-نه ملي- باشد، هيچگاه چنين ثباتي مهيا نخواهدشد؛ چرا كه با تغيير سلايق و عناصر مفسر قانون اساسي، اين اصول هر لحظه بهواسطهي قدرتي غير ملي قابل تغيير بوده و خانهاي كه از پايبست متزلزل و ويران باشد هيچ نقش ايواني امنيت پايدارش را تضمين نخواهدكرد. بدينگونه است كه در تاريكي گردابي چنينحائل، تنها فروغ تكچهرهها و سابسيستمهاي مغفول نسبتامستقل، گاه، شايد بتواند درخششي داشته باشد، كه البته نبايد با توفيقات بنيادي اشتباه گرفتهشود. براي به ميوه نشستن هر درختي علاوه بر تامين كيفيت و كميت آب و خاك و نور كافي راهي جز تامين و حفظ سلامت ريشهها نيست. ريشه اگر پوسيده باشد هيچگاه اين درخت ميوه نخواهد داد. |
|
When I was just a little girl Whatever will be, will be Song: Continue…click
When I grew up and fell in love ادامه مطلب |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آرشیو موضوعی |
|
خود شناسی جامعه شناسی طبیعت خاطره شعر داستان |
|
RSS
|