![]() |
![]() |
|
| دیدگاه مهیار نیلگون از "همزیستی مسالت آمیز" |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
! Shine in your dark destiny, with kindness
در شب سرنوشت خویش بتاب، همچو ماه از مهر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:43 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:37 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
زرتشتی ام؟...مسلمونم؟...مسیحی ام؟...یهودی ام؟...کمونیستم؟...!
بشرم؟...آره!... حق زندگی دارم؟...آره! من حقیقتو نمیشناسم،یا بهتره بگم به جا نمی آرم...از صلح و آرامش خوشم میاد...از ظلم و تجاوز بدم میاد...از جنگ و نابودی بدم میاد...از حقیقت خوشم میاد...از جهل و نادانی بدم میاد...از ناپیدای تاریکی و سیاهی میترسم...از پیدای روشنایی خوشم میاد...از پلیدی و کثافت بدم میاد...از پاکی خوشم میاد...از آدمهای خوب خوشم میاد...از تموم شدن خوشم نمیاد...جاوادنگی رو دوست دارم... از زرتشت خوشم میاد؟...آره!...از افلاطون و هیوم و مارکس بدم میاد؟...نه!...از نرون خوشم میاد؟...نه!...از موسی خوشم میاد؟ ...آره!...از فرعون خوشم میاد؟...نه!...از دروغ خوشم میاد؟...نه!...از عیسی خوشم میاد؟...آره!...از یهودا خوشم میاد؟...نه!...از خیانت، از دروغ خوشم میاد؟...نه!...از راستی و امانتداری خوشم میاد؟...آره!... از محمد خوشم میاد؟...آره!... از علی خوشم میاد؟...آره!... من مسلمونم؟...نه!...حقیقتو میشناسم؟...نه!...خدا رو میشناسم؟...نه!...خدانشناسم؟...نه!... همیشه خوبی رو به جا میارم؟...نه!...همیشه بدی رو میفهمم؟...نه!... اگه خوب و بد رو قاطی کنم، بعد از شناخت بلافاصله بهش تن میدم؟ نمیدونم!...دوست دارم به حقیقت تن بدم؟...آره... وقتی به دنیا میام من چی ام؟!... بشرم؟...آره!...مسلمونم؟...نه!...زرتشتی ام؟...نه!...بشرم؟...آره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:8 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
وقتی همینگوی با یک تیر توی مخش داشت دنیا رو ترک می کرد...وقتی صادق هدایت با سلولهای مغزش به تصمیم حذف خود می اندیشید و اونا رو از اکسیژن محروم میساخت و با ریه ای پر از گاز آشپزخونه، دختری رو که دوست میداشت در کام دیگری رها میکرد و خود از دنیا میگریخت ...وقتی صدها هزار آلمانی با رقص دود کوره ها ی یهودسوز سرود مرده باد زنده باد میخوندند و فریاد "های هیتلر!" سر میدادند...وقتی زرتشت سخاوتمندانه بی اجر و مزدی، به مردم پندار و گفتار و رفتار نیک را هدیه میکرد، من در این فکر بودم که آیا هدایت کار بدی میکرد یا هیتلر؟ فکر میکردم خوب چیه، بد چیه؟ آیا هر دو از دید گاه خود کار خوبی میکردند؟
...من در این فکر بودم که آیا "همزیستی مسالمت آمیز" براستی کار خوب و دشواریه؟ آیا زندگی مسالمت آمیز با آدمهایی که اهل حذفند نه مدارا برام مقدوره؟ و آیا من خود میتونم در جنگل انسانی بشر متمدن، بدون سانسور موشها و آدمها، به تعادل برسم؟ برای بالیدن یک درخت، زدودن کدام شاخه ها ضروریه؟ درخت وحشی کوتوله با برگ و بار درهم و وحشی بهتره یا نهالی که سر ش رو از سقف جنگل بیرون کرده؟ یا هر دو؟ یا الزاما هیچکدوم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:8 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سالها پیش، وقتی میخواستم بفهمم چطور میشه با کفشهایی که هیچ گامش قطعی نیست با آدمهایی راه رفت و زندگی کرد که حتی خیالات، رؤیاها و توهماتشون هم قطعیه، یه دفتر مثل این باز کردم اما چیزی نگذشت که از مسیر اصلی منحرف شدم و دفترم شد آهنامه ! شاید گامهای غیر قطعی من خیلی محکم نبود! و شاید هم قطعیت دو آتیشه ی آدمها باعث این انحراف ناخواسته شد! نمیدونم! در هر حال به نظرم همزیستی مسالمت آمیز میون آدمهایی با گامهای قطعی، غیر قطعی، متوهم و...شاید مهمترین هنر انسان باشه که من توی این دفتر مایلم بفهمم چطور میشه به این هنر دست یافت؟ و آیا اصلا چنین چیزی ممکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:32 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آرشیو موضوعی |
|
خود شناسی جامعه شناسی طبیعت خاطره شعر داستان |
|
RSS
|