![]() |
![]() |
|
| دیدگاه مهیار نیلگون از "همزیستی مسالت آمیز" |
|
نقش کمی و کیفی عوام و خواص در زندگی مسالمت آمیز پایدار براستی عوام و خواص چه کسانی اند؟ ...لحظه ای می اندیشم... بدون در نظر گرفتن پایگاه اقتصادی آیا من خود را جزو عوام می دانم یا خواص؟...شما چه طور؟ در شهر هنوز ویترین هایی هست که در آن کسی که قهوه می نوشد و از سیگار، پیپ، کراوات، کلاه، عمامه، لباس شیک، عینک و حتی زمانی پیراهن چینی و شلوار جین پاره و کثیف و چرک و یقه بالازده ی پالتو بعنوان سمبل و نشانه ی روشنفکری و برتری فکری بهره برداری می کند و سوار کالسکه و هواپیما می شود خود را از خواص می داند، و کسی را که با شورت توی خیابان نمی آید و یا می آید جزو عوام می شمارد. به همین راحتی، بروز و تولید روز افزون سوء تفاهمات رنگارنگ از معانی و مصادیق عوام و خواص، یکی از خیالاتی است که باعث شکل گرفتن نوعی اختلاف طبقاتی معرفتی-فرهنگی کاذب در جامعه می شود. یک روز عمامه زیر پاست یک روز بالای سر. یک جا روسری توسری است یک جا سروری. یک جا به خاطر نداشتن روسری محروم می شوی یک جا به خاطر داشتنش. مثل همه ی پدیده ها، زندگی مسالمت آمیز هم می تواند صوری و کاذب و ناپایدار، و نیز باطنی و حقیقی و پایدار باشد. اگر بپذیریم که از مبانی توسعه و برقراری زندگی مسالمت آمیز کیفی پایدار، افزایش کیفی و کمی معرفت، و تفاهم عمومی خواص آن برای محترم دانستن حقوق و سلایق شهروندان متعهد به اراده ی عمومی بدون اعمال زور است، باید قبول کنیم که ناپایداری آن وابسته به افزایش کمی سوء تفاهمات و دانش ناقص و نگاه تک بعدی عوام آن تحت اعمال روزافزون قدرت قاهره ی زور خواهد بود؛ بنابراین شاید عموما زندگی مسالمت آمیز بر مبنای سوء تفاهمات شهروندان یک جامعه، بدون اعمال زور و قدرت قاهره، امری محال باشد. بویژه که سیستم حکومتی زاینده ی عوام باشد. مهمترین خصوصیت عوام، نگاه تک بعدی، قیاس نابجا، قضاوت سریع و صدور حکم واجرای آن قبل از یقین است. شاید بتوان گفت: عوام بودن و خواص بودن از جنس روح است، نه جسم. با این حساب در یک اجتماع این نوع نگاه و رویکرد کاربردی ایده ها و نوع حل کرن مسئله است که شما را جزو عوام یا خواص قرار می دهد. عوام و خواص منحصر به هیچ قشر خاصی نیستند و در تمامی طیفهای جامعه می توان از آنها سراغ گرفت.چه بسیار تحصیلکرده گان زحمتکش و بارکش اطلاعات که از عوامند، و بیسوادان بارکش و حمال کالا که از خواص. چه بسیار ارباب عوام هستند که خود را مالک رعیت خواص می دانند، و چه بسیار معلم و استاد عوام که خود را متمایز از شاگردان و دانشجویان خواص می دانند. اگر نگاه کلیشه ای، سرسری و حق به جانب و تمامیتخواه را از مهمترین ویژگی های عوامانه بدانیم، بنابراین پایگاه اقتصادی ناشی از توزیع ناعادلانه ی قدرت نمی تواند سنگ محکی بین عوام و خواص باشد. محققین و دانشمندان حقیقی ( نه صرفا حرفه ای) که در تمام جوانب زندگی، عمری نگاه خویش را با تفکر، تعمق، جستجو و تحقیق غیرمغرضانه ورزیده کرده و پرورش داده اند، بدرستی می دانند که برای شناخت کامل هر پدیده بینهایت زاویه ی دید وجود دارد که با توجه به محدودیت توان بشر رسیدن به یقین را ناممکن می سازد. بنابراین برای یک حقیقتجو( که حقیقتا از خواص است) قضاوت سریع بر اساس یک نگاه تک بعدی، نوعی حماقت ناشی از ضعف و نادانی است، اما برای یک عوام همین ابراز وجود نوعی شهامت، شجاعت و جسارت ناشی از قدرت و دانایی و حق به جانبی است. عوام (چه تحصیلکرده چه بیسواد) با اولین نگاه - گیریم با تکیه بر اطلاعات و مفروضاتی چند- اهل قضاوت و صدور حکمند. در حقیقت نگاه موروثی و سنتی کور، و نگاه غرض آلود ناشی از ارزش های منفعلانه ی روز، هر دو از آبشخوری دگم و تحمیلی برخوردارند. غالب بودن نیروی هیجان بر تعقل در بین عوام ( چه تحصیلکرده و چه بیسواد) فارغ از پایگاه اقتصادی، باعث می شود که افراد برای رسیدن به مقصد و اقناع سریع هیجان در کورس رقابت و سرعت با افسار گسیختگی از هم سبقت گیرند. چرا که حتی برای اثبات تعقل ( در نظام به ظاهر عقل مدار) تو باید فرصت را از دیگری بربایی وگرنه از دور توفیق حذفی! در جامعه هر عاملی که به این افسارگسیختگی دامن زند میتواند شیوع این بیماری را تشدید کرده آنرا به یک اپیدمی تبدیل نماید. اقناع نشدن قلبی آحاد یک جامعه برای واکنش و کنش در حل کردن مسائل شخصی و اجتماعی، یکی از بزرگترین موانع برقراری جامعه ی مسالمت آمیز پایدار است. اگرقدرت حاکمه ( چه دموکراتیک چه غیردموکراتیک) تحت عناوین متنوع ایدئولوژیک، پلورالیزم، سنت، مدرنیته و... شهروندان یک جامعه را بصورت صوری و ظاهری به شهروندان مبادی آداب و حرف گوش کنی تبدیل کند که ناگزیر از سرسپردنند( نه دل سپردن) و بدون اقتاع عقلی و قلبی تن به قواعد بازی تحمیلی می دهند آن گاه با تکثیر روزافزون از خود بیگانگی، عوام آن جامعه تحت پوششی دروغین اما موجه برای رسیدن به امنیتی موقت به هر وسیله ی صوری به غصب قدرت خواهند پرداخت. در چنین جامعه ای روش حل کردن مسائل برای دستیابی سریع ( سرسری و سطحی) به پاسخ بر اساس فرمول عرضه و تقاضای توزیع شده توسط اهرم های تحمیلی قدرت در آن جامعه صورت خواهد پذیرفت (میخواهد این جامعه از یک سیستم لاک پشتی سنتی برخوردار باشد و یا از یک سیستم سریع مدرن). آن چه در این میان مغفول است توسعه ی نقش و فرصت آگاهی و اعمال اراده ی شهروندان آگاه آن در توزیع قدرت است. اگر آگاهی وجه تمایز بین عوام و خواص باشد باید سیستم حاکم بر جامعه فرصت لازم برای زندگی مسالمت آمیز بدون اعمال زور را فراهم آورد. حال آنکه در مدرن ترین جوامع، ما هر روزه شاهد گسترش زندان ها و محرومین از مواهب طبیعی و اجتماعی هستیم. همچنانکه در میهن ما هر روزه بر تعداد زندانیان افزوده میشود. رشد زندان ها در تمام جوامع بیانگر افزایش قدرت عوام در آن جامعه است؛ چه آن که شهروندان جوامع قرن بیست و یکمی هنوز نتوانسته اند به زندگی مسالمت آمیز بدون اعمال زور تن دهند. چرا که هنوز هیچ سیستم حکومتی به عنوان یک مدل موفق نتوانسته امنیت را بر پایه های یک پلیس درونی محترم در قلب شهروندان خویش نهادینه و استوار کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:10 توسط مهیار نیلگون |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
به جمهور در بارهي اصلاحطلبي: اصلاح طلبي يعني چه؟ و آيا اصلاحطلبي به معناي رايج آن در چارچوب بستهي قانون اساسي اصولا ميتواند ايرانيان خارج از گود را به حقوق اصليشان برساند و يا تنها ميتواند آنها را به آن حقوق حقه نزديك و يا حتي از آن دور كند؟ اصلاحطلبي يك معناي عام است و در هر سيستمي حدود و ثقور و سقف و كف مشخصي دارد؛ از جمله در چارچوب يك قانون اساسي ايدئولوژيك و بسته. |
|
به ملکوت در بارهی وبلاگنويسی:
خيال میکنم قياس بين وبلاگنويس نقابدار و بینقاب امری محال است. |
|
در اين بازی من اينگونه بازي ميكنم:
بين حقيقت گنگ جسم عرب و عجم(؟!) نه دشمني، نه دوستي و نه تحقير و نه برتري و نه كهتري وجود ندارد. هر چه هست خيالي است تاريخي كه به ذهن و شخصيت انساني ما تجاوز ميكند و كسيكه به اين تجاوز تن دهد و آن را بپذيرد به متجاوز حق داده است كه به او تجاوز كند. |
|
به يك مترجم چيرهدل نياز است كه به هيچكدام از زبانهاي رايج دنيا آشنا نباشد. |
|
هوا سرده. بيل طلايي رو كناري ميندازم. عرق پيشونيمو با پشت دست پاك ميكنم و زير سايهي درختي كه اونور ديوار خونه، كنار جوي آب كثيفي هنوز ايستاده، ميشينم. چيزي دمدست ندارم تا گلويي تر كنم. هنوز نميدونم توي باغچهاي كه سالهاست هزاران علف هرزه همه جاش روييده، بعد از سالها شخم زدن چي بايد بكارم!؟ بيچاره باغچه. بيچاره بيل. كرمي به زير خاك شخمخورده ميخزه، و نصف ديگهشو به حال خودش رها ميكنه. كلاغي بالاي درخت به سايهش خيره شده و قار قار نميكنه. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آرشیو موضوعی |
|
خود شناسی جامعه شناسی طبیعت خاطره شعر داستان |
|
RSS
|