![]() |
![]() |
|
| دیدگاه مهیار نیلگون از "همزیستی مسالت آمیز" |
|
قدرشناسی از دوستی و عشق را از ویولت بیاموزیم!
از دروغ تا راست...
دوستت دارم؛ عاشقتم؛ به یادتم؛ قدرتو میدونم؛ تو باغبان زمانه ی مایی؛ بی تو هرگز!... من آدم خوبی ام، تو آدم بدی هستی!!... براستی،کدومشون دروغن؟ کدومشون راستن؟ وقتی ما قدرشناس دوستیها نیستیم و تنها به یک توهم یا خطا تمامی عشق را میفروشیم و فراموش میکنیم و میرویم دنبال بقیه ی کاسبی خودمان، چگونه می توانیم ادعای صدق کنیم؟ تنها شاید حرکت بی ادعا و بی توقع برای قدرشناسی از عشق و دوستی باشد که بتواند حسن نیت ما را به عشق اثبات کند.
در دنباله ی پست قبلی، حالا که این روزا صحبت از رفاقت و دوستی و معرفت و قدرشناسی و هزینه های مدعیان عشق و محبت در میونه، یه چیزی به روح من تلنگر زد که دوست دارم اینجا ثبتش کنم.
بهای عشق چیه؟ چی ما رو وادار میکنه که به یاد هم باشیم و برای ارزشهای هم هزینه بپردازیم و از خودمون مایه بذاریم؟ راستی کسی که نتونه بهای عشق و دوستی و رفاقت رو بی سر و صدا بپردازه چه طوری میتونه با خودش کنار بیاد؟ حقیقتش من از دست خودم شاکی ام. چون برای عشق به اندازه ی کافی هزینه نپرداختم و اگه چیزی پرداخته باشم سندشو توی گاوصندوق نگه داشتم و اعلامیه شو هزار جا جار زدم. فقط عشقه که میتونه آدمو به حرکت وادار کنه. چیزی که توی قلب خیلیا با کاسبکاری اشتباه گرفته شده.
یه دوست بسیار قدیمی ویولت رو به خونه شون دعوت میکنه. این ملاقات برای ویولت خیلی هیجان انگیزه، اونقدر که با توجه به مشکلات حرکتی، عزمشو جزم میکنه تا به دیدار اون دوست قدیمی بره.(آخه ويولت دچار بيماري ام. اسه، و نميتونه روي پاهاي خودش دو قدم راه بره)
به گفته ی ویولت اونجا سه تا مهمون دیگه بودن که عکس یکیشونو پایین همین نوشته گذاشتم.
این روزا زندگی ویولت و تلاشش برای سرزنده بودن، و هزینه هایی که برای عشق و دوستی میپردازه، توجه منو حسابی به خودش جلب کرده.
بد ندیدم پیامم رو پای نوشته ش اینجا هم بذارم (چون برای خودم خیلی معنی داره):
این دفعه ی سومه که میام اين پست رو باز میکنم. چشم این مهمون وسطیه بدجوری منو گرفته. یه جورایی هم آشناست هم اونقدر غمگین زل زده که انگار هیچ راه نجاتی نداره. هر چی فکر کردم نفهمیدم کجا دیدمش. اما نیم ساعت پیش فهمیدم. حالا اومدم ببینم درست فهمیدم یا نه! میبینم آره...نیم ساعت پیش و قتی به یکی از دوستای قدیمی که بهم زنگ زده بود برای صدمین بار گفتم میام بهت سر میزنم و گوشی رو قطع کردم...بعدش وقتی توی آینه نگاه کردم فهمیدم من این گوزن میخکوب شده روی دیوارو هر روز دارم توی آینه میبینم. کسیکه مثل همون زندانی روی دیوار حرکت نمیتونه بکنه و از این بابت غمگینه...و احوالپرسی و دید و بازدید اینقدر براش سهمگینه که هی به تعویق میندازه... اونوقت یاد تو افتادم ویولت عزیز. که چقدر شور و حال و عزم و ارادهت باید قوی باشه که با وجود سختی حرکت، به این راحتی تصمیم میگیری و هفته ای دو سه بار میری اینور و اونور. آفرین به تو و این شور و حالت. تو چیزیو داری که خیلیا ندارن و حسرتشو میخورن. من به این روحیه و حالت غبطه میخورم و آروز میکنم همیشه شاد و خوش و با امید باشی. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| آرشیو موضوعی |
|
خود شناسی جامعه شناسی طبیعت خاطره شعر داستان |
|
RSS
|