(کشف و شهودی در اعماق استعمار نو)
تقدیم به شاهدان زمانه، معروفی، نبوی و رهروان راه حق!
در راستای سناریوی خیرخواهانه ی زمانه ی هلندی، هنر داستانسرایی عباس معروفی، در خدمت بی آبرو کردن یـار، و خریدن آبرو برای اغیار، فصلی جدید را در سمفونی مردگان زمانه گشود: برادر کشی با حربه ی دموکراسی.
نی حدیث هر که از یاری برید..................پرده هایش پرده های ما درید
همچو رودی خروشان، تا زندگی هست، زمانه و پرده هایش در گذری شتابان، هر لحظه و همچنان، نو می شوند تا تو به سعی و خطا سوار بر تخته پاره ای در کنار دیگران تمامی طول رود را تاب آوری بی آنکه غرق شوی،تا بالغ شوی و روزی به دریا برسی و پرواز کنی. در این میان باید مراقب باشی که برای غرق نشدن سر یاران را زیر آب نکنی، و در مرور زمان قاتل حرفه ای برادران خویش نگردی. که با چنان بار سنگینی هرگز به دریا نخواهی رسید و سبکبال پرواز نتوانی کرد. در این راه ضروری است که مدام سناریوهای تازه و جدید استعمار را بازشناسی کنیم، و ضمن پس نزدن آنها، از قدرت به میان آمده، به نفع استقلال و اتحاد خود ( نه نان به نرخ روز خوردن و برادرکشی) بهره جوییم.
نبوی:.........هر دم از این باغ بری می رسد...................تازه تر از تازه تری می رسد
و این بار چشممان روشن می شود به تردستی استعماری که هر دم چهره نو می کند، تا جاییکه تو به اراده ی خویش و آگاهانه به سهراب کشی سنتی، لعاب دموکراتیک بزنی تا دل ناشاد خویش را با توهم لبخند سایه ی اجنبی شاد کنی؛ و ندانی که همچنان که شعار آدم بودن سر میدهی به دست خویش طناب دار خود را میبافی، طنابی که وقتی بر گردن برادر خود حلقه میکنی در واقع پیکر مستقل خویش را مثله کرده ای. چرا که فردا نوبت توست! این بازخورد ناگزیر سامانه ی استعمار نوین است. امروز به دست خود جامی را میشکنی، فردا به دست یاری دگر جانت را می شکنند، تا تو بشوی چوب دو سر سوخته، از اینجا مانده و از آنجا رانده. این قاعده ی استعمار مدرن است، برادر کشی در عصر نو، میوه ی تلخ استعمار پیر است که از نهال "تفرقه بینداز حکومت کن" می روید!.
معروفی که از درویشان و رهروان کاروان زمانه است، همچو دیگر حقیقتجویان زمانه ی ما که نظر به فرشته دارند، در خانه ی خویش زیر بار جهل و زور تاب نیاورده و بالاخره یک روز آرام و قرارش را بر کوله بسته و از شر تمامیتخواهی دیو دو سر که خانه را برای مطامع شخصی خویش مصادره کرده، سر به بیابان می گذارد. در نیکخواهی او نباید شک کرد، همچنان که در نیکخواهی جامی نباید شک کرد. اما او انسان است و همیشه در خطر، همچنان که جامی و دیگران در خطر دیو شدنند، همچنان که من و تو و تمام آزادیخواهان و انقلابیون شکنجه دیده و زخم خورده ی انقلاب که یک روز نظر به فرشته داشتند و روز دگر بر مسند قدرت برای حفظش با توجیه وحدت و امنیت ملی سر همرزمان خود را بالای دار بردند و امروز پای بر جای پای دیوان هزار سر گذاشته اند.
اینک، در پی حذف ضربتی و غیر فرهنگی جامی از مدیریت زمانه، معروفی در جستجوی زمان از دست رفته، در پرده ی آخرش از پی سفری به ماوراء و سیر و سلوکی در حضور خلوت انس با ماهرویان بهشتی، به روایت کشف و شهود خویش پرداخته: و نوشدارویی را به ارمغان آورده که به درد تاریخی استعمار خودی از خودی و رابطه ی ظالمانه ی ارباب و رعیتی و محرومیت از شراکت در کاروانسالاری پایان می دهد و مست از رخ یار نوباوه ی حقیقی، پرده های بهشت مجازی می درد و در کارزاری سهراب کش، مستانه بی آن که جامی سر کشد، سماعی شگفت گرد خویش به پا می کند، که با هر چرخش به تردستی و سراپا ادب، هوهو کنان رازی از جام می بر ملا می کند تا با آبروی بر باد رفته ی یار کهنه برای از ماه بهتران آبرو بخرد.
این پرده دری نه از نوشیدن درد جام می بود، که همه از مستی کشف و شهود خیال انگیز صفای روی از ماه بهترانی بود که در بازار تفرقه، روی جنازه ی یار کهنه وعده ی بهشت میدهند.
نبوی:.....................نو که اومد به بازار ............... کهنه میشه دل آزار
ظاهرا این مستی آن قدر هوش از سر معروفی برده که بدون منطقی قوی فقط بصورت یکجانبه، بدون حضور جامی در غیاب او به سخنان یکجانبه ی بورد اعتنا کرده و همان را دلیل بر فرشته بودن بورد و دیو بودن جامی دانسته است.
متاسفانه معروفی به اعتراف خود همانگونه که ابتدا با اظهارات جامی میخواسته به بورد بتازد، بلافاصله با چند دقیقه اظهارات شفاهی بورد سمت و سویش را عوض میکند و منطقا طبق این دور تسلسل باید منتظر باشیم تا با اظهارات مجدد جامی باز تغییر مسیر دهد، و این داستان تا کی میخواهد ادامه یابد خدا میداند!
به این فراز از داستانش توجه کنید: من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زدهاند و دشمن آزادیاند و سانسورچیاند و رفتار سرهنگی دارند... اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسانهای متمدنی روبرو هستم...!!!
معروفی هر چند ساعت یک بار با شنیدن یکجانبه ی سخنان هر طرف – در غیاب طرف مقابل- واکنشی آتشین از خود نشان میدهد بدون این که به تعهدات اخلاقی نسبت به آبروی دیگران توجه کند.
این تغییر رویه ی ناگهانی و انقلابی معروفی را اگر به حساب جوشش غیر ارادی هیجانات و غلیان و غلبه ی غرایز بر عقل و منطق و انصاف، و نیز اگر بر مبنای بی ثباتی نفس او نگذاریم، حتما باید به حساب ساده دلی او بگذاریم. اما در هر دو صورت این ویژگی شتاب در تصمیم گیری و قضاوت و بروز واکنش های تند، نمیتواند از مشخصه های یک مدیر باشد. مدیر بودن هم که افتخار نیست. چه بسا مدیرانی که با پنبه سر یک ملت را بریده اند. بلکه آدم بودن و آدم ماندن افتخار است. که من مطمئنم این میل هم در جامی هست هم در معروفی و هم در نبوی و باقی آوارگان فرهنگی-سیاسی این دیار. پس تا چنین میلی هست امید هم هست. و تا فرصت هست چرا به داد دل خویش نرسیم؟!
معروفی در دلایل دیو بودن جامی، و فرشته بودن بورد زمانه با استفاده از تکنیک آغاز و فراز و فرود و پایان داستان نویسی، دلایلی را گزارش میدهد که عاری از هر گونه استناد حقوقی است، او تنها به دلیل این که جلوی بورد سه نفره ی زمانه سنگ روی یخ شده است و اعتبارش بر باد رفته است از جامی دلخور است که چرا او را مچل کرده؟ به نظر نمی رسد ناراحتی او برای کسری صندوق و یا سوء مدیریت باشد، البته یک مقدار به خاطر کمرنگی نقشش در تصمیم سازی و تصمیم گیریها از قبل دلخوری داشته، اما شاید هیچ چیز به آندازه ی سنگ روی یخ شدنش جلوی سه نفر آدم پولدار و صاحب نامی که در هلند از اعتباری بالا برخوردارند نبوده است، بعلاوه که کارکنان زمانه نیز مانور قدرت او و علوی را به رسمیت نشناخته اند، لذا احتمالا به منظور تخفیف هیجانات برافروخته و منیت مغبون خویش، و ترمیم آسیب شخصیتی ناشی از سنگ روی یخ شدن، ناخودآگاه یا خودآگاه به تخریب یکجانبه ی جامی متمایل شده تا شاید در این میان نقش خود را موجه و بزرگ جلوه دهد، لذا جامی که در آخرین نامه عزیز بوده ناگهان دیو هزار سر میشود، بنابراین پروژه ی افشاگری و شفاف سازی برای بیان حقیقت و نجات زمانه ( گیریم به قیمت بی آبرویی هموطن آزادیخواهی که برای روشن ماندن چراغ زمانه، شبانه روز خون دل خورده) با قلمی حرفه ای که میداند چه باید بکند آغاز می شود، که البته هیچکدام از دلایل مطروحه نمی تواند دلیل بر بی مایه گی و دیوسیرتی جامی باشد ـ چرا که اولا ضمن بیان دلایل متعدد، او فرصت دفاع از خویش را نزد قاضی (که معروفی باشد) نداشته است ـ! خب، این رفتار ناجوانمردانه - تهمت بدون سند- و افشاگری به شیوه ی اشغالگران سفارت امریکا ( که مسلما از سر هیجانزدگی و ناآگاهی و شاید دلسوختگی معروفی بوده است) چنانچه از سوی دشمن باشد امری طبیعی است، اما از جانب یک دوست دو آتشه جای بسی تامل و هیهات دارد که چگونه عباس معروفی (رفیق چند لحظه پیش) با شنیدن چند دقیقه ادعای غریبه هایی که تا کنون آن ها را ندیده، آن هم در یک جلسه، توانایی این را دارد که دوستش را که تا دیروز ولی نعمت خود میدانسته با مونتاژ یک مشت کلمات اثبات نشده بفروشد! چه بسی در پاسخ به دلایل یکجانبه ی ادعا شده، دلایل جامی بسیار موجه باشد که معروفی تاکنون نشنیده باشد! در همین رابطه خواندن متن وزین عبدی کلانتری را توصیه میکنم. در اینجا، برای اثبات بی انصافی آقای معروفی - در رابطه با قضاوتی احساساتی و عجولانه- به چند مورد اشاره می کنم:
1- معروفی در بند یک گزارش خود به استناد اظهارات شفاهی رئیس بورد زمانه، و در ادامه می گوید: «مدير زمانه دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد» و در جای ديگري می افزاید: «پارلمان هلند تريبون و بودجهای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنميتابد.»
معروفی داستانسراست، و وقتی فرصت تامل و تمرکز دارد به بار عاطفی کلمات و عبارات و معانی آنها بخوبی آگاه است، و میداند که حقایق را چگونه باید جلوه داد که به برانگیختن احساسات مخاطب منجر شود. گویا ایشان با این افشاگری و برملاکردن راز پنهان و خطای دوست میخواهد سرپوشی بر راه و روش و انتخاب جدید خود در لبیک به پیشنهاد اغوا کننده ی بورد زمانه بگذارد. ( او انگار که با خیانت و چپاول یک دزد سرگردنه مواجه شده باشد در همان ابتدا در اولین بند گزارش خود شوکی را به هوش خواننده وارد میکند، و کسری دویست و شصت هزار یورویی صندوق زمانه را (در طول احتمالا دوسال آن هم با آن بدعت و توسعه و فراگیری و تاثیرگذاری قابل تقدیر ) آنچنان با آب و تاب مثل یک پتک توی صورت عوام الناس میزند که انگار جامی همچون غارتگران بیت المال مثل آقازاده های حکومتی در یک معامله ی نفتی یا تسهیلات بانکی در عرض چند ساعت یک میلیارد یورو به جیب زده!! او در ادامه با به کاربردن صفت سوء مدیریت میداند چه میخواهد بگوید. یعنی باور کرده اولا دویست شصت هزار یوروی ادعایی با تمام ناچیزی اش در مقابل کار سترگ جامی یک رقم درست است و ضمنا این رقم درشتی است که حتما کسری اش را جامی قبول دارد و هیچ سند مثبته و مدرکی دال بر موجه بودن آن ندارد. آقای معروفی نمیداند که حتی اگر کسری صندوق ادعا شده صحت داشته باشد، دلیل بر سوء مدیریت نیست! این اعداد و ارقام باید در حجم فعالیت و امکانات، ورودی خدمات و رسیدگی به حساب بستانکاران و بدهکاران و خیلی از موارد دیگر حسابرسی و بررسی شود و در نهایت به نسبت کیفیت و کمیت فعالیتهای مالی غیر منطقی بودن آن اثبات شود؛ با این مقدمه و با توجه به اینکه این یک ادعا ست و باید اثبات شود، پرسش من از آقای معروفی این است: آیا شما مطمئنید که این ادعا اثبات شده است که دارید بر ای آن نقش دایه ی مهربانتر از مادر برای پارلمان هلند بازی می کنید و بر اساس همین اطلاعات یکسویه از مدیریت همان آقای جامی که از او در برلین ستایش میکردید به عنوان سوء مدیریت نام ببرید؟ آیا این ادعا نمیتواند یک سناریوی از پیش تعیین شده و یک تله باشد برای از دور خارج کردن یک مدیر مستقل و دارای شخصیت، که پس از دوران بهره گیری از او حالا باید از شرش خلاص شوند؟! گذشته از این در بحث قوانین حقوقی یک قرارداد هم میتواند شفاهی باشد هم کتبی! آیا بورد زمانه در باتدا برای ایجاد انگیزه در جامی در باغ سبز استقلال رادیو زمانه را نشان نداده است؟ در باغ سبزی که بر اساس آن خط مشی مستقل ایرانیها بر اساس طرح جامی باید پیاده میشد و تا برای جلب نظر وبلاگستان و فرهنگ دوستان و راه اندازی رادیو زمانه و گسترش آن در حد مقبول و فراگیر، تا زمانی ادامه یابد که به اندازه ی کافی کسب اعتبار پس انداز کند؟ تا بدینوسیله از توان و کاریزمای او تا سرحد امکان بهره برداری کنند و بالاخره در چنین روزی با چنین ترفندی او را از دور خارج کنند تا منویات و سیاستهای خود را بر برنامه سازان زمانه اعمال کنند؟! باید از این داستانسرای ساده دل پرسید: آقای معروفی پاسخ شما چیست؟ آیا شما یقین دارید که این احتمال وجود ندارد؟ و یا بر اساس گمان و ادعا به حراج کردن آبروی دوست کمر بسته اید؟
2) آقای معروفی با تردستی در آغاز داستانک خود تلویحا از زخمی کهنه اما پنهان پرده برداری می کند و به غیردموکراتیک بودن مدیریت جامی اشاره و اهداف نهایی خود را بدوا زمینه چینی میکند و میگوید: وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی "زمانه" به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامهريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم.(!؟) روز سوم نوامبر 2008 من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواستهی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم.
اما در انتها، در رویکردی دو پهلو از سویی منت زحمت مسافرت خویش را تنها بر دوش جامی می نهد و از سویی از دغدغه ی شخصی خود برای صرف تمام توان خود برای بقاء زمانه سخن گفته و منت این یکی را بر دوش مخاطبان می گذارد!! عجبا که همه به معروفی مدیونند و او طلبکار! (خب کسی که طلبکار است که دیگر کاسب است و کاسبی که فخر فروشی بردار نیست) و من به حسن ظن این نقض غرض را نه به خاطر کاسبی بلکه تنها بدلیل عدم فرصت برای بازخوانی و ویرایش داستانش میدانم که در جدال و جنگی غیر منصفانه با چشمانی بسته به سوی طرف شلیک میشود فارغ از هر معنایی. به هر حال این تناقض اشکار است که باعث لو رفتن اشتباه معروفی میشود: که ظاهرا بیان آن برای مخاطب این پیام را دارد که خدمات او نه تنها از صمیم قلب نبوده بلکه به قصد کاسبی و یا جنگی کور برای منکوب کردن جامی و نیز برای توجیه سازش خود با بورد زمانه (در غیاب جامی) بوده است؛ چه آنکه پس از شنیدن اظهارات رییس بورد و پیشنهاد آنها به علوی برای ریاست شورای دبیران، ظاهرا با پادرمیانی معروفی و علوی، علوی جوانمردانه از این پست در میگذرد تا این فرصت را دوباره برای جامی پدید آورند که این پست را قبول کند. که همین عمل ایثارگرایانه، شب هنگام اشک معروفی را در می آورد! که هنوز معرفت نمرده است!
در اینجا اگر بخواهیم به شیوه ی آقای معروفی با غرض های خودآگاه و ناخودآگاه و بر اساس هیجان و احساساسات لحظه ای و نیز سوابق استعماری خیراندیشان دولت های بیگانه قضاوت کنیم می توانیم بد بین باشیم و یا داستانکی به شیوه ی خودش تولید کنیم: می توانیم این گونه ببافیم که این جنگ زرگری و پادرمیانی معروفی و علوی میتواند ترفندی باشد برای حفظ وجهه ی بورد به پیشنهاد معروفی و یا خود بورد و یا پرس ناو، و یا طراحان اولیه ی این طرح در مجلس هلند، چه آنها میدانستند که با وجود جامی بدون ایجاد تنش و از دست دادن نیرو و نیز پیروزی در مانور قدرت از سوی پرس ناو بعنوان مالک رادیو زمانه و صاحب استراتژی و طراح اصلی سیاستهای فرهنگی و مالی – که مهمترین نقش را در سمت و سو دادن به اهداف فرهنگی و جذب و طرد نیروها و صاحبان عقاید متنوع و جذب منتخبین مورد نظر با سمت و سوی خاص می تواند داشته باشد- و چنین امری استقلال نویسندگان و تولیدکنندگان ایرانی را مخدوش خواهد کرد- میتوانستند به کلیه ی اهداف خود برسند و ضمنا با یک تیر دو نشان بزنند. هم استقلال را از ایرانیان بگیرند و هم با اعمال سیاست های مالی –اداری و هدایت آن به برنامه های رادیو زمانه با بهره گیری از نام ایرانیان مستقل، تحت لوای اعتبار حاصل شده از قبل، سمت و سوی مورد علاقه ی خود را تحمیل و از نتایج حاصله بهره برداری کنند. در واقع در مقابل عمل انجام شده و اعتبار کسب شده، با سلب اختیار اعمال قدرت مالی در پیشبرد طرح تماما ایرانی به مدیریت جامی، از این پس از با اعمال قدرت مالی پس از دستچین کردن نان به نرخ روزخورها، از تمام دست اندرکاران نالایق باقیمانده ی ایرانی، به اعتبار مصادره شده از نام ایرانی به عنوان ابزار و وسیله برای مطامع خویش استفاده کنند. که این یکی از مظاهر و مصادیق همان استعمار نوین است که شرحش پیش از این رفت.
آقای معروفی در ادامه می گوید: سر انجام پس از تلفنهای مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوانهای پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمیشوم، برادر!» و زد زير قولش.
من نمیدانم از کجای گزارش آقای معروفی میشود استنباط کرد که جامی قولی داده است؟! که حالا زیرش زده باشد؟ آیا این سوء تعبیر او نبوده است؟ و یا خود را به آن راه زده است. یعنی کسی که خود رفتارهای سرهنگی را به جای فرهنگی تقبیح کرده است، خود نمیدادند که نباید آنرا حقیقتا به کار بگیرد؟ حتی با وجود کاربرد چنین تعابیری آیا معروفی به کنایه ی نهفته در این تعابیر پی نبرده است؟ که حالا دارد برگ برنده رو میکند؟! عجبا! من خوشبینانه تصور میکنم به دلیل شتابزدگی او برای موفقیت و کسب قدرت و جبران مافات او دچار سوء تفاهم شده است و این یک خصوصیت اخلاقی اوست: عجول بودن و سوء تفاهم های پی در پی و خود رایی.
ظاهرا معروفی به دلیل همین ساده دلی افراطی، تحت تاثیر دیدار با بورد زمانه از همان ابتدا و شاید قبل تر نظرش نسبت به جامی تغییر می کند، طوری که بلافاصله(!) پس از شنیدن پاسخ منفی جامی نسبت به پیشنهاد بورد(مبنی بر پذیرش ریاست شورای دبیران) تن داده، و موضوع عضویت خود در شورای دبیران و ریاست علوی بعنوان ریاست شورا را پی گیری می کند. ( البته طبق تاکید رندانه ی معروفی بر اساس پادرمیانی او و علوی این فرصت دوباره به جامی داده شده است!!!_ که باز هم تاکید معروفی برای منت گذاشتن بر سر جامی است، انگار این پیشنهاد فرصت بدیع و منحصر به فردی بوده است! چیزی که از ابتدا خود بورد به جامی پیشنهاد داده بود و این دیگر به تاکید پا در میانی نیاز نداشت! _). نهایتا جامی به نامه ی معروفی و علوی چنین پاسخ میدهد:
«دوستان عزیزم، علوی عزیز، معروفی عزیز
آنچه شب گذشته صحبت کردیم این است که اگر بورد با مسئولیت من به عنوان مدیر طرح و برنامهریزی یا Creative Director که شرح آن در پیوست است موافق باشد برای مذاکره آماده هستم وگرنه متأسفانه برای من امکان همکاری وجود ندارد. هر نوع جزئیات طرح هم باید توسط رادیو زمانه تهیه شود و به بورد و پرس نو داده شود نه بر عکس.
با سپاس / مهدی»
صمیمانه بر این باورم که گذشته از اختلافات، اکنون جای آن دارد به غیرت جامی آفرین بگویم که زیر بار معامله ی تلخ و شیرین به فروختن اراده و شخصیت ایرانی خود تن نداده و در راستای توافقات و قرارداد شفاهی یا کتبی ابتدایی همچنان اصرار بر در دست داشتن سکان اعمال قدرت مالی برای اجرای موفق طرح ایرانی طبق سلیقه ی ایرانی داشته است، و علی رغم نیاز عاطفی و مالی به این جایگاه به پرس ناو و طرف هلندی نه گفته و اجازه نداده است با مصادره ی اعتبار بدست آمده و استفاده ی ابزاری از ایرانیان بواسطه ی او در این توافق ابتدایی انحراف و جرزنی صورت پذیرد. چرا که این شرط به معنی حفظ استقلال ایرانی بوده است. نکته ای که متاسفانه و با کمال تعجب شاید معروفی تاکنون متوجه آن نشده است!
معروفی به جلسه ی هیئت مدیره می رود تا نتیجه ی نامه ی جامی و پیشنهاد خودش را اعلام کند:
در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيهی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم.
در حالیکه او میتوانست به عنوان کسیکه دغده ی جدی زمانه را دارد از بورد بخواهد به همراه چند تن از دیگر اعضا برای دلجویی و تشکر از زحمات جامی در طول دو سال برای شنیدن آخرین سخنان و خواسته های او از نزدیک و برای ادای قدرشناسی به دیدنش بروند تا با شنیدن درد دل جامی هم حق شناسی خود را نسبت به مدیری که تا دیروز قبولش داشتند ابراز نمایند و هم حقایق برایشان روشن شود.
آقای معروفی! آیا برای کشف حقیقت، استمهال از بورد برای دیدار از جامی ( که با توجه به زحماتش حق داشت دلشکسته باشد) روشی پسندیده بود یا قبول سریع عضویت در شورا و ریاست آن و نادیده گرفتن جامی؟
براستی، شما چرا چنین شتابان (!) دست پیش گرفتید، و به جای استمهال از آن ها برای ملاقات و شنیدن دلایل جامی، سردبیری علوی را یادآوری کردید؟
ضمنا مگر پیشنهاد جامی چه عیبی داشت؟ جز استقلالی که به نویسندگان ایرانی میداد برای طراحی و مدیریت در جهت اعمال خواستهای ایرانی نه هلندی؟ شما که مجله ی گردون را داشتید باید بهتر بدانید که تهیه کننده می تواند با نحوه ی پول دادن همه را بنده و اجیر خود کند! هر چند که این استقلال به نظر در باغ سبزی بیش نبوده است. اما تعجب من از ساده دلی بیش از حد شما "عباس معروفی" است! مگر می شود آدم اینقدر ساده دل باشد؟!
و اما یک راه نجات از این مخمصه: اکنون، اگر آقای معروفی بخواهد بی شبهه به حضور ادبی خود ادامه دهد هیچ راهی ندارد مگر اینکه یا به شبهات بصورت منطقی پاسخ دهد و یا روش خود را اصلاح کند. براستی بعد از این بحران چند هفته ای اینهمه عجله برای تصمیم قاطعانه قبل از دیدار با جامی به چه خاطر بوده است؟ این شتاب به چه دلیل و به چه قیمتی باید روا باشد اما دیدار از جامی برای کشف حقیقت روا نبوده است؟!
آقای معروفی عزیز!
متاسفانه گویا شما آنقدر جوگیر شده اید و گرم این موقعتید که به راحتی به بازی با شخصیت جامی با افشاگری مالی علیه او بصورت علنی و بدون شنیدن دلایل او اقدام کرده اید. در صورت پاسخگو بودن جامی شما چگونه این اعتبار مخدوش را به گوش همه ی آنهایی که با اطلاعات شما بد دل شده اند خواهید رساند؟
شما مسئولید، اما گویا واقعا بار سنگین این مسئولیت را احساس نمیکنید! چون ظاهرا هیچ حسی شما را به جبران مافات وا نمیدارد! البتهخ امیدوارم اینطور نباشد چون فقط انسانهای بزرگ به جبران مافات علنی دست می زنند.
بر سر شما چه رفته است که به جای داشتن حس مقدس عیب پوشی و حفظ آبروی برادر هموطن خود به صرف بیان اطلاعاتی که برایتان مسجل نشده قبل از استعلام دوستانه از او، علیه او اقدام میکنید؟! آن هم به این عجله؟! آن هم وقتی بورد زمانه این گونه افشاگری ها را ممنوع کرده است. شما نه به قانون زمانه عمل می کنید نه به قوانین اخلاقی عرف. شما را چه می شود رفیق، دوست، برادر؟ این چه حسی است که شما را به هیچ ضابطه ای مقید نمیکند؟ اگر بدن شما یک لحظه مثل شما رفتار کند تمام سلولهای بدنتان از هم خواهد پاشید.
مگر همین حافظ خودتان نگفته است: من از آنروز که در بند توام آزادم! پس چرا شما به بند و حرمت دوستیهای دارای حریم ، محبت و آزادگی را تجربه نمی کنید؟
آقای معروفی عزیز! تو را به تمام مقدساتی که بدان معتقدید اینقدر ادعای پایبندی به حقیقت و صداقت و دربدری به خاطر آزادی را در بوق نکنید! که آنچه باید همه بدانند میدانند. مگر دیگرانی که همه چیز خود را از دست داده اند کمتر از شما بها پرداخته اند؟ دیگرانی که هیچکس آنها را نمیشناسد اما خدماتشان مفیدتر به حال این وطن بوده است. کریمانی که جان فدای دوست کردند! و امروز شما به خاطر یک سنگ روی یخ شدن و لرزیدن تریش قبای تان اینچنین شمشیر از رو بسته اید به قصد اینکه آبروی دوست خدمتکار ما را در ملاء عام و جهانیان ببرید. که چه؟! این عزم و تلاش نامقدس برای چیست؟ چرا به جای وصل کردن دوستی ها و پیوند با یک هموطن فرهنگی با اینهمه ارادتمند، توان خود را برای فصل کردن و بی آبرو کردن او صرف می کنید؟ چرا هوچی گری راه میآندازید؟ این دور از شان یک جوانمرد است. شان یک انسان والا به پرده دری دوست نیست، بلکه به پرده پوشانی است.
آیا بر اساس همین سفسطه ی حقیقت طلبی که در عرض چند ساعت در هیئت مدیره ی زمانه بدون حضور جامی و بدون استناد به مدارک و مستندات بر شما مکشوف شد(!!!) ، شما به صرف راستگویی و فاش کردن حقیقت، به قیمت کشته شدن هزاران نفر هم میهنتان اطلاعات انبارهای مواد منفجره ی پایتخت را به صدام حسینی که به اپوزیسیون مسلح کمک میکرد میدادید؟
اگر مبنای حقیقتجویی شما تنها محرک های دفعتی هیجانات و احساسات زودگذر آمیخته به سفسطه باشد، باید همین الان از جامی عذر بخواهید و در اولین فرصت از او دلجویی کنید و به همراه دیگر دست اندرکاران زمانه به دیدارش بروید.
آقای معروفی عزیز! به داد دل خود برسید و قبل از آنکه دیر شود رفتار ساده دلانه ی خود را اصلاح کنید!
به نظر میرسد شما به خاطر آبیاری غرور مخدوش شده تان در مقابل خرج کردن اعتبارتان برای مصالح رادیو زمانه و یا کلیه ی دست اندرکارانش و یا حتی خود جامی به پاس استقامت در استقرار رادیو زمانه باتکاء توانمندیهایی که در وجود او بوده اما در وجود خیلیها از جمله شما نبوده است ( همانطور که ویژگی خلق داستان در شما هست اما در خیلیها و از جمله احتمالا در جامی نیست و یا اگر هست آنرا شکوفا نمیکند) به خاطر استقرار در وضعیتی ثابت، به خاطر رهایی از دربدری و بیکاری و بی درآمدی، به خاطر خودباختگی در مقابل دولت خیرخواه هلند، همه ی حقایق و واقعیتهای با ارزش زمانه را قربانی وسیله ای کرده اید که هدف را توجیه نمی کند! زمانه و دست اندرکاران عاشق ایرانی اش را که به خاطر ندای وجدان خود با وجود نیاز به شغلی که بر اساس آن برای زندگیشان برنامه ریزی کرده بودند، یک شبه و به صرف ادعای بورد زمانه همه و همه را قربانی شتاب و تصمیم گیری عجولانه و هیجانزدگی و روایت و حدیث نفس خویش کرده اید و قصد دارید داستان خود را همچون سمفونی مردگان بر جنازه ی هموطنان مستقل و باشخصیت خود بنویسید؟
آیا استعمار جز بهره گیری و مکیدن شیره ی جان و تصرف مالکیت و تمام اراده و حقوق دیگری با شیوه های غیرعادلانه و بکارگیری ترفند و سوءاستفاده از ضعف دیگران با پرداختن بهای بخور و نمیر است؟ با این حساب آیا بدون شنیدن دفاع جامی بر جنازه ی او میتوان قد کشید؟
آقای معروفی! برادر عزیز! هموطنم! بیدار شو! تا به کی سهراب کشی؟ تاریخ قضاوت خواهد کرد. حتی اگر جامی مدیر نباشد و یا به شما ظلم کرده باشد، شما عجولانه و با شتاب و زود قضاوت کرده و سکان استقلال و هویت کشتی زمانه را از دست ایرانی خارج کرده و به غریبه فروخته اید! این عجله برای چیست؟ یکی دو روز تامل چه فرصتی را از شما میسوزاند؟
براستی با این همه مدعی، در مقابل تاریخ، چگونه میتوانید سمفونی مردگان زمانه ی خود را در جشن سهراب کشی زمانه ی ایرانیان اجرا کنید؟