ازدواج نویسنده ممنوع!
تقدیم به کسانی که شاملو و آیدا نیستند.
اگر میخواهید عروسک نباشید، لطفا با نویسندههای ناتوان و تکبعدی که اهل بافتنند نه خواندن، ازدواج نکنید!
نویسندههای بافنده هم اگر خدا نیستند و اگر میخواهند با غفلت و ستم در حق همسر و فرزند و نزديكان، از بشر بودنشان چیزی کم نشود اساسا ازدواج نکنند بهتر است! و عشق را در حد بضاعت و حوصله و وقت، از فروشگاهها و کتابفروشیها تهیه کنند!
عروسکها هیچوقت هوس، غريزه و هیجان را به جای عشق اشتباه نمیگیرند و اصلا عاشق هم نمیشوند و هیچوقت اشتباه نمیکنند ( چرا كه ديكتهي نانوشته غلط ندارد)، محبت و گذشت نميدانند؛ نه گریه میکنند نه خنده؛ نه سردشان میشود نه گرمشان؛ به جای زندگی خیال نمیکنند و به جای خیال زندگی؛ چیزی را قاطی نمیکنند؛ کسی توی گوششان نمیزند تا اینها با گذشت خویش، باکرامت شوند؛ فرق کاسبی و معامله را با محبت نمیدانند؛ عروسکها هیچوقت حیوان نمیشوند، همانطور که هیچوقت آدم نمیشوند؛ اما از بشر دو پا هر کاری بر میآید، آدم شدن پیش کش، حتی خدا هم میشود!
وسوسه انگیز است: بله، انسان میتواند خدا شود! اما برای خدا شدن تمهيداتي و مصالحي لازم است؛ مصالحی واقعی که تو را آنقدر بزرگ کنند تا در هیچ چیز جا نشوی. قبل از هر چیز به یک شیطان نیاز داری که به تو خیانت کند و تو دم نزنی و به او فرصت دهی؛ مالت را بخورند و تو ککات نگزد؛ دنیایات را به گند بکشند و تو جیک نزنی؛ باید خیلی بخشنده باشی، رحمان، غفور، بزرگ و از این حرفها... باید بتوانی خلق کنی، جوری که نه چیزی از تو کم نشود نه اضافه، نه کوچک شوی نه بزرگ. ببینی و احساساتی نشوی، ببخشی و معجزه کنی. اما نویسندهگان بافنده به جز خلق يك نوشته برای هیچ امر واقعی وقت کافی ندارند؛ آنها تمام حواس و توجه شان به دنیای درون است و از آدمهای دور و برشان تنها بعنوان مصالح ساختمانی پروژهي عزيز خود بهره میبرند نه انسان، چون برای با انسان زیستن نباید به چیزی جز او و اهداف مشترکتان با او، و هزینه شدن در راه مشترك فکر و عمل کنی؛ اما نویسندهگان بافنده حاضرند همه چیز و تمام بشریت را نابود کنند تا خیالشان را ببافند.
یک نویسندهی بافنده در واقع دارد با خیالش ازدواج میکند و برای داشتن امنیت، تنها به یک عروسک و یک روبات حرف گوش کن، به يك خدمتكار مطيع و بيدردسر بدونخواسته، به یک دیو چراغ جادو که که به حوائجش بصورت دربست خدمات بدهد نیاز دارد. نویسندهي تكبعدي نقدا مهرطلب است و نقدا با مهرورزی بیگانه است، و برای جبران مافات، حقوق نسیه و خیالی بشری را( بويژه در مورد نزديكان دور و برش) جدي حساب نكرده و به بازی می گیرد، بنابراین شايد به درد زندگی واقعی نمیخورد.
البته کسی هم که با یک نویسنده( چه بافنده چه خواننده) ازدواج میکند دارد با خیالش معامله میکند، چرا که نمیتواند در هدف و مرکز توجه او( كه غير از خودش است) شریک شود، پس غالبا تنهاست و به خاطر این تنهایی است که کم کم بهانه گیر میشود، و با واکنشهایش روان نویسنده را پریشان کرده، تمرکزش را از هم میپاشد. اين عرصه شايد تنها يكي آيدا ميخواهد و يكي شاملو.
کمتر زوج نویسنده و هنرمندی را دیدهام که از زندگی مشترک مسالمتآميز رنج نبرند، و بتوانند هنرمندانه زندگی کنند، چرا که تمام توجه یک نویسنده و یک خالقی که خدا نیست صرف چیزی مجازی میشود که در واقعیات وجود خارجی ندارد و خیلی سخت میتواند از این وادی خیال و تصور و توهم خود بافته، خویش را مثل یک روبات بیرون بکشد، چرا که او بشر است، نه خدا و نه ماشین! و نمیتواند آنقدر منعطف باشد و جوری نقش بازی کند که در قالب یک لاکپشت از اعماق تاریک اقیانوس خیالاتش یکهو بپرد توی حوض ماهی یار، و بر بالهای فرشته اوج بگیرد تا آسمان بیکران عشق، تا خورشید واقعی زایندهی زندگی و حيات.