فرجام زمانه
انگار در بازی زمانه قرار است بی قرار به قرارگاه قاف برسیم. تو پنداری در برزخ زمانه امیدی به بهشت تو و اتوپیای آنها نیست. چه گمان بردی؟! می خواستی دور از جهنم خانه،با شعله های خوش رقص آتش، گلستانی به پا کنی؟! هر که گمان برد فاصله ی سقف آسمان همسایه با آسمان خانه ی ما زمین تا آسمان است، یا زمین را نشناخته است، یا آسمان را.
سیمرغ می خواند:
در این سرا، سرت را باید بدهی،
به دوست یا دشمن و یا خدای هر دو.
یکی فدیه می خواهد و خویش می دهد؛ یکی میدرد خویش و نیش می دهد، چه با پنبه چه با خنجر، سرآخر یک دل ریش می دهد.
اگر سرت را دو دستی به آستان دوست نبری، دشمن آن را به زور خنجر، و خدای دشمن به ترفند خواب پنبه خواهد درید.
گریزی نیست از صيرورت جان در دامن دوست یا دشمن، این جا دنیاست( پرورش گاه دونی ها ی فانی به بی نهایت باقی) در بازی زمانه هم دامن دوست و هم دامن دشمن، هر دو سهم توست، یکی نزدیک یکی دور، یکی زودتر یکی دیر. پس بهتر آن که درمحضر دوست یا دشمن سر خود را همواره در کف گیری و دل و دین در گرو عشقی بیدریغ و لایزال نهی. آن گاه همه ی راه بهشت است و حسرت نیست؛ چه در دامن دوست، چه در دامن دشمن؛
...که فرجام دل بستن به فرجامی خیالی، حسرت است و آه و ناله...
غم مخور جانا...
همه سیب های سرخ بهشتی ارزانی سر سبزت باد!
در میان شعله های سرخ، باغ سرسبز سیب نخواهد رست.
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم.......از که مينالي و فریاد چرا می داری؟!