هوا سرده.

بيل طلايي رو كناري ميندازم.

عرق پيشونيمو با پشت دست پاك مي‌كنم و زير سايه‌ي درختي كه اون‌ور ديوار خونه‏، كنار جوي آب كثيفي هنوز ايستاده، مي‌شينم.

چيزي دم‌دست ندارم تا گلويي تر كنم.

هنوز نميدونم توي باغچه‌اي كه سالهاست هزاران علف هرزه همه جاش روييده، بعد از سالها شخم زدن چي بايد بكارم!؟

بي‌چاره باغچه.

بي‌چاره بيل.

كرمي به‌ زير خاك شخم‌خورده ميخزه‏، و نصف ديگه‌شو به حال خودش رها مي‌كنه.

كلاغي بالاي درخت به سايه‌ش خيره شده و قار قار نمي‌كنه.