گله ی افتخاری مجنون، از مردم هرجایی دهن گشاد!
مدتی است که آقای علیرضا افتخاری خواننده ی اصفهانی، خیلی ناراحت است، چرا که حسابی تصوراتش راجع به محبوب القلوب بودنش دگرگون شده است. چرا که به قول خودش به خاطر رفتار مجنونانه اش به خاطر در آغوش کشیدن آقای احمدی نژاد و نیز تمایل وافر و اطمینان بخشش به حکومت برای پر کردن خلاء و جای خالی استاد شجریان در صدا و سیما و شاید سیمولیشن ربنای ماه رمضان، برای خدمترسانی به دولت مهرورز، مورد بی مهری کس و ناکس قرار گرفته، تا جائیکه منتقدین خویش را هرجایی دهان باز میخواند!
متن دردنامه ی ایشان در تابناک بیانگر میزان درد ایشان و عمق فاجعه و گله مندی شدید ایشان از دوستان، هنرمندان، و مردم کوچه و بازار و بالاخره کس و ناکس و به قول ایشان مردم هرجایی دهان باز( معادل عارفانه ی دهن گشاد) است!
بد ندیدم که محض اطلاع آقای افتخاری به نکاتی اشاره کنم:
مشکل اینجاست که: غالبا عوام با نواقص خودشان خیال میکنند که هر کس شهرتی داشته باشد باید در حد خدا بدون عیب و کامل باشد!
از کوزه برون همان تراود که دراوست!
در دردنامه ی آقای افتخاری چند عبارت و جمله قابل توجه است که حاصل آن این نتایج میشود:
1-منتقدین رفتار مجنونانه(!) و مردانه ی ایشان "هر جایی" و "دهان باز" خوانده شده اند!!!
من نمیدانم ایشان مجنونند یا نه اما در مرد بودنشان تردید نمیکنم چرا که با کمال شهامت و در ملاء عام و خاص با در آغوش کشیدن رئیس دولت، براستی حق آقای احمدی نژاد را ادا کرده اند و نمیدانم چرا مردم فکر میکردند آقای افتخاری از تبار دیگری است؟!
2- رنجنامه های آقای افتخاری بیانگر این است که آقای احمدی نژاد براستی اهالی هنر و مردم عادی کوچه و بازار را عمیقا تحت تاثیر خود قرار داده است که تا این حد باعث آزرده شدن این آوازه خوان شده اند تا جائی که به قول خودش از چشمها نهان شده اند.
====================
متن رنجنامه ی افتخاری ( لینک از سایت تابناک):
غمگین نی ام که خلق بد شمارند مرا
نزدیک می کند به خدا دست رد مرا
کیفیتم چو باده ی انگور شد زیاد
گو دیگر ی مکن طلب که لطف حق
هر روز پنج بار طلب می کند مرا
ترسانده است خار انتقام مرا
بازی نمی کند گل روی سبد مرا
(صائب تبریزی)
یکی از این میلیون ها نفر ر ا ندیدیم که حال ما را بپرسد. شاید احتیاط کردند. آنها خودشان را قاطی بازی نکردند؛ البته کم لطفی هم نکردند؛ اما نور خدا همه جا با ما بود. ما که بت پرست نبودیم، کاری مردانه و مجنونانه کرده بودیم. حتما «قیامتی هم توی کاره، ... خدا پرده زکارها بر می داره»، ما که نه خواب داریم نه خوراک. در این آشفته بازار کاری از ما برنمی آید فعلا از چشم ها نهان شدیم و از ترس و هراس و امید، حتی آن شیر فروش محله، شیر که به ما نفروخت هیچ به قند و نباتی محل هم گفت که به افتخاری تلخش را بفروش؛ منظورش نبات تلخ بود. البته همراه با سخن تلخ.
به هر حال ما مسافر این دو روز خیالاتیم. دوستان نزدیک ما، چه اصفهانی و چه تهرانی و چه هر جایی هم، جوجه کباب ها را بدون ما خوردند. نمی دانم آنها، آن دهان بازها، باز هم هوس بیزاری ما را دارند؟!
همه شیشه شکستند،
کف پای ما را بخستند،
حریفان همه مستند
زدند و زدند و زدند.
عجب راه ناهمواریست.